زندگینامه شهید اعتباری
“حسین” در سال 1338 در اصفهان دیده به جهان گشود. از سن پنج سالگی قرآن را با صوتی زیبا می خواند. در دوران کودکی، به مکتب رفت و پس از آن تحصیلات ابتدایی خود را ادامه داد. دوره راهنمایی را با معدل خوب پشت سر گذاشت و وارد دبیرستان شد. مخالفت وی با دستگاه طاغوت از همان دوران نوجوانی شروع شد. اوج مبارزه کفرستیزانه او به زمان بسته شدن دانشگاه ها برمی گردد، حسین در این مبارزه بارها و بارها مورد تعقیب ساواک قرار گرفت.
او در سال 1358 در رشته مهندسی مکانیک دانشگاه صنعتی اصفهان پذیرفته شد و با عضویت در انجمن اسلامی دانشگاه در جهت تحقق اهداف انقلاب فرهنگی فعالیت بسیاری نمود.
حسین برای زدودن ضعف فرهنگی روستاها و بقای خط خونین انقلاب اسلامی به همراه جمعی از دوستان خود اقدام به تشکیل کمیته فرهنگی جهاد سازندگی شهرستان کوهپایه نمود.
وی همچنین در موقعیت های مختلف از جمله تدریس در دبیرستان شهید طالقانی به پرورش آینده سازان انقلاب و کشور پرداخت، به طوری که تعداد زیادی از شاگردانش با نشأت گرفتن از مکتب استاد، در راه خونین او قدم گذاشته و به شهادت رسیدند و یا همچون او خدمتگزار مخلص اسلام و انقلاب شدند.
با آغاز جنگ و دستور بسیج عمومی توسط امام، در تشکیل بسیج محل نقش عمده ای را ایفا کرد و با تشکیل کلاس های عقیدتی سیاسی سعی در بالا بردن سطح دینی و سیاسی داوطلبان بسیجی داشت. شاگردان او در بسیج، همه از رزمندگان جبهه و راهروان راه او می باشند.
در سال 1360 به عنوان مربی عقیدتی پادگان به فعالیت پرداخت و در جهت رشد فکری سربازان تلاش بسیار نمود. از جمله فعالیت های ارزنده این شهید فعالیت در صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران مرکز اصفهان در برنامه ایثارگران بود. او در این برنامه با استفاده از قلم شیوا و بیان رسای خود به بیان حالات و خصوصیات ملکوتی شهیدان می پرداخت.
حسین بر فعالیت های چشمگیر در پشت جبهه، در جبه های نبرد بسیار پرجوش و خروش بود. جبهه رفتن را وظیفه ای مهم برای خویش می دانست. او در مناطق جنگی به تشکیل کلاس آموزشی قرآن و احکام مبادرت ورزید. حسین در بیش از ده عملیات نظیر بیت المقدس، فتح المبین، بدر، محرم، والفجر مقدماتی، والفجر4 و والفجر 8 حضور فعال داشت. او به شب های عملیات خیلی علاقه داشت، شب هایی که پاکان با گریه و زاری برگه ملاقات با خدا را گرفته، به دیدارش می شتافتند. او در شب های آخر عمر خود در گوشه ساکت سنگر با خدایش خلوت کرده، با معبود خود راز و نیاز می کرد تا اینکه بالاخره در عملیات والفجر8 در سن 27 سالگی ندای ملائک را شنید که او را به ” عند ربهم یرزقون” فرا می خواندند و بدینسان بر سرخوان پرکرامت خدا نشست
یاد یاران (دانشجویان به اعلی علین پیوسته)
رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلو تبدیلا. به یاد دانشجویان شهیدی که رفتند و با رفتن خود بر دل‌هامان آتش زدند. به یاد سلوک آنان در دوران دانشجوئیشان، به یاد آوای مناجات شبانه‌اشان، به یاد شوکت و تواضع و فروتنی‌اشان و به یاد سیمای نورانی‌اشان که به خوبی صراط مستقیم را به ما و آیندگان نشان داد. به یاد مردان مردی که در ایران درخشیدند و از چشمه عشقی که در انفجار نور انقلاب جوشید وضو ساختند و بر سر وفای به عهد و پیمان خود یک‌سره بر هر چیزی غیر او بود تکبیر زدند و عاشقانه و عارفانه با اقتدار به سرور عاشقان و آزادگان به مسلخ عشق رفتند و افتخار بزرگ شهادت و متصف شدن به توصیف الیه «فمنهم من قضی نحبه» را یافتند و در صف خوبان عالم جای گرفتند «و ما بدلوا تبدیلا». به یاد لاله و لالایی، به یاد مهر و سجاده، به یاد مسابقات قرآن، به یاد سرور، به یاد لحظه‌های تو را دیدن، به یاد دعا، به یاد شب‌هایی که شب زنده‌دار بودی، به یاد عکس امام که می‌بوسیدیش، به یاد دل که از دوریت بی‌تابی می‌کند، به یاد تو برادرم، به یاد تو که نجابت در نگاهت، ایمان در قلبت، شجاعت در خونت و لطافت حیا در صدای دورگه‌ات بود.
به یاد کوچ همکلاسی‌های وفادار، به یاد شهدای دانشجو، به یاد مردان به عهد وفاکرده، شاهدان و حاضران در جوار حضرت حق «فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر» قرار گرفته، ناظران بر اعمال ما و الگوی سعادت و کمال انسان‌ها،به یاد لحظه‌هایی که
برایم از جبهه نامه نوشتی، برادر شهیدم سلام، چندی است در آتش عشقی که به راه تو دارم می‌سوزم و ابر تیره هجران تو بر سرم سایه افکنده است. چندی است دلم از فراق همکلاسی‌هایم در دانشگاه پریشان است و ندای شادی از لب‌هایم گریزان شده است. افسوس و صد افسوس که بین منزلگه تاریک من و سرای سراپا نور تو شکافی عمیق و دیواری سهمگین پدید آمده است. ای دوستان عزیزتر از جانم! ای یادگاران قدیم! ای برترین حماسه‌های فداکاری، من! به شما عشق می‌ورزم چرا که همواره یادآور حماسه‌های شهیدانمان هستید. من به یاد شما به خواب می‌روم و با یاد شما بیدار می‌شوم و هر لحظه به یاد شمایم. ای کاش باز هم یک لحظه گرد هم آییم و فقط قصه آن روزها و یاد یاران قدیم می‌گفتیم. برادر شهیدم با کمال اطمینان می‌گویم تو را با همه وجود می‌بینم. تو را در دعای توسلی که هرشب پدر با حزن و اندوه می‌خواند، در صدای لرزان مادر وقتی صد مرتبه قسمتی از دعا را تکرار می‌کند، در فریاد توأم با استغاثه و التماس پدر که: «چشمم را به جمال فرزندم روشن کن، خدایا نوردیده‌ام را باز گردان» به قشنگی می بینم و براین باورم که راستی چگونه خدایی که با پیراهن یوسف به دیده یعقوب نور می‌بخشد از روشنی خانه تاریکمان دریغ ورزد؟ برادر شهیدم: در مقابل همت بلند تو، پشت به دشمن کردن آنقدر خوار و ذلیل بود که تو با افتخار تقدیر الهی را پذیرفتی و برای خانواده‌ها و کشورت و اسلام افتخار آفریدی. گرچه پریشانی‌هایی به دنبال داشت و برخی گفتند چرا فرار نکرد تا خود را نجات دهد، اما می‌دانم تو همیشه می‌گفتی: «مرد پشت به دشمن نمی‌کند آن هم یک بسیجی»…. صبر نشان تو می‌جوید. ای صابر! نشان تو را به ایثار خواهم داد تا خودش را در آینه وجود تو بنگرد و پیام تو را به عشق خواهم گفت تا بداند که میان عاشق و معشوق فاصله‌ای جز خون نیست که وقتی از تن برود لحظه وصال است. ای آسمان! خون ببار. ای زمین! از کوهساران خود خون جاری کنید، ای چشمه‌ها از خود خون بجوشانید؛چرا که عزیزترین عزیزان ، با خون خود اسلام را آبیاری کرده‌اند. ای زمین! ای شاهد مظلومیت همیشه شیعیان از هابیل تا حسین و از حسین تا بهشتی و دیگر عزیزان ما را شاهدی. ای دیوارها! فرو ریزید، ای درخت‌ها! از ریشه درآئید و از اینکه پیکرهای استوار عزیزان اسلام همچون گل‌های بهاری پرپر شدند و به زمین افتادند ولی شما هنوز قد برافراشته‌اید شرم کنید. در لحظه‌های ملال‌آور دوری از همکلاسی‌های شهیدم نامه‌ای را می‌‌نویسم؛نامه‌ای که نظیرش را تاکنون ننوشته‌ام. نامه‌ای که مخاطبش نشانی ندارد، نامه‌ای که تمبر آن مهر سیدالشهداء است، نامه‌ای که مخاطبش همه جا حاضر است، اگرچه چشم‌های من او را نمی‌بیند.

شهید اعتباری در ادامه توصیفش می‌نویسد: “اگرچه چشمانمان دیگر آنها را ملاقات نمی‌کند، اگرچه کوچه‌هایمان دیگر صدای قدم‌هایشان را نمی‌شنود، اگرچه دشمن از هجر و دوری آنان به خیال خام خود نفس راحتی می‌کشد و از شهادت آنان شادی‌ها می‌کند، اما امت مسلمان و مردم بزرگ‌منش ایران اسلامی هنوز آنها را از یاد نبرده‌اند، هنوز همه شهدا را می‌خواهند و از شهدا می‌پرسند و به گفتگو درباره شهدا مشغولند، همه از محبت و اخلاص و ایمان شهدا سخن می‌گویند، چرا که شهدا به ما درس مبارزه کردن، درس استواری، درس تلاش و ایثار آموختید.
آری یاد یاران، یاد عارفان و جان‌نثاران، یاد ستارگان آسمان آیندگان شیرین است. هر چه باشد یاد یاران شیرین است و جگر سوز. آن هم یارانی که اگر جهان را بگردی، یکی مثل آن‌ها پیدا نمی‌کنی. اکنون که از آنها گروهی باقی مانده‌اند، با دیدن هر یک از آن‌ها انگار از دنیا خارج می‌شوم، از عالم تن می‌پرم و با او و با شهیدان دیگر در آسمان خلوت می‌کنم، چرا که چهره و صدای آنها یادآور کوشش‌ها و فداکاری‌های برادران شهیدمان است. وقتی در خاطرم سخنان آن‌ها را مرور می‌کنم، روزهای هم‌نوایی و هم‌صدایی را به یاد می‌آورم، به یاد آن روزها اشک می‌ریزم. اگر اشک‌هایم تمام نمی‌شد، به هنگام دیدار یاران بازمانده آن دوران آنقدر اشک می‌ریختم تا در آن اشک غرق شوم و در آن راه جریان یابم.
این زمان نیز همچون گذشته‌ها می‌گذرد و از ما جز خاطره‌ای باقی نخواهد ماند. پس بیایید در خاطره‌ها نزد هم جای گیریم و لحظه‌ای از هم جدا نشویم. زمانه زمانه آشوب‌ و فتنه است. روزگار هر روز بر مرادمان نمی‌چرخد، آن روز که ما به زیر خاک رویم و آن روز که سر از خواب مرگ برداریم، بهتر است آن هنگام در قیام قیامت با هم باشیم. اگر می‌خواهیم که چنین باشد، بیایید با یکدیگر پیمان ببیندیم که جز راه شهیدان نپوییم و جز رضای حق را نجوییم و فقط کلمه حق و حقیقت را بگوییم و تقوا پیشه کنیم. هر چه باشد یاد یاران شیرین است و جگر سوز.
اینک در دانشگاههای ایران، دانشجویان نسل سوم انقلاب تعداد زیادی از سنخ همان مردان «رجال صدقوا» فراوان وجود دارند که انتظار وفای به عهد و پیمان را همانند آنانی که رفتند در فکر و اندیشه دارند «و منهم من ینتظر». برای این دانشجویان صادق که خداباور و خدامحورند، یاد رفیقان سفر کرده‌شان بسیار نشاط‌انگیز است و برای ما اسیران خلوت زندان هوی و هوس پولادین دنیا و نفس و دور افتادگان از دریای حقیقت و سینای شهادت، حضور گرم کبوتران خونین‌بال گمنام در فضای دانشگاه، قطعه گلزار شهدای گمنام روزنه امید و بارقه معنویتی است که باید غنیمت شمریم و با یاد مدام آنها از چاه بی‌انتها و ظلمانی منیت و خودیت همواره سری به دریای نور و روشنایی بکشیم و درس صدق و وفا و انتظار بیاموزیم و به لطف حضور این عزیزان در فضای دانشگاه مصداق کوچکی از آیه شریفه « منهم من ینتظر و ما بدلو تبدیلا» گردیم. امروز همچنان فریاد بلند شهید سید محسن توفیقی[1] که گفت: ای پرندگان آزادی! ای بلبلان نغمه‌سرا و ای به ارمغان آورندگان آزادی و رهایی، به اسیران ما بگویید، به آنان که در چنگال کفار اسیرند بگویید که دیگر چشم به میله‌های پولادین ندوزند. به آنها بگویند منتظر باشند سپاهیان روح‌الله به زودی می‌رسند و شما را در آغوش می‌گیرند بلند است و آرزوی وی تحقق یافته است. آنروز توفیقی عزیز خطاب به ماه و ستارگان گفت: ای ماه و ستارگان شب‌افروز: شما شاهد جسم‌های برجای مانده شهدای ما بودید، بدانید لشکریان امام زمان می‌آیند! لشکریان روح خدا می‌آیند. آری امروز به نسل سومی ها می گویم دیدید لشکریان آقا آمدند . باز خطاب این شهید را مرور کنید:
ای صدامیان بعثی! بدانید گرچه خون عزیزان ما را به زمین ریختید و آن‌ها را همچون گل‌های بهاری پرپر کردید؛رزمندگان اسلام حتی از یک قطره خون به زمین ریخته شهدا نخواهند گذشت و دیر یا زود انتقام مظلومیت عزیزانمان را از شما خواهند گرفت. آری تاریخ درس عبرت همه ظالمان و ناجوانمردان است. آری همه بدانند که تا تاریخ جاری است مردم متدین ایران قدرشناس شهدا خواهند بود. شهدایی که چون شهید توفیقی اینگونه نجوا کردند که:
ای امام عزیز! ای پیر جماران، ای یاور مستضعفان، ای مراد بسیجیان و سپاهیان، بدان اگر ما را قطعه قطعه کنند و سپـس زنده کنند و دوباره خونمان را بریزند در قطره قطره خونمان نـدای «هل من ناصر ینصرنـی» و «لبیک یا خمینی» را خواهند دید.

خوشبوترین گل
شهید حمید کیوانی[2]
چه کنیم؟ ما اهل قبیله غمیم. سرود شادی ما و آهنگ حرکت ما همان غم درون و سوزش دردناک ماست. اصلاً چه می‌گویم که اهلیت ما غم است. غم ستون استحکام ماست و صبر و استقامت ما نیز باید هماهنگ با این حزن سوزناک باشد. آنچه که ما را به راه می‌اندازد همین حزن و اندوه است و چه نیکوست که دو پاره استخوانمان هم از این بسوزد و همچنان که شهید مجید محمدزاده می‌گفت خاکسترش بر نسل‌های بعدی بنشیند. باید بدانیم همه ارزش‌ها و گوهرهای گرانبها پس ار آبدیده‌شدن و ذوب‌شدن در حرارت‌های زیاد حاصل شده‌اند. شاید امیدمان این باشد که نظر لطف خداوند بر ما است که این خود رحمت است. وظیفه ما در مقابل خدا اظهار شکر و گفتن الحمدلله رب‌العالمین است.
می‌خواهم از آن سردار شهید، آن پاسدار باوفای اسلام یادی کنم. مجید را می‌گویم! می‌دانی امروز دریافته‌ام و با خود می‌گویم “مجید غم قبیله ما بود” به همین دلیل با هر نگاهش و آه و سوزش مانند آه یک رنج‌کشیده و دل‌خسته، خرمن دل‌های دوستان را آتش می‌زد. از طرفی آه او خنجری بزرگ بر سینه مخالفان بود. این که می‌گویند مومن حزن و اندوهی نهفته در دل و خنده‌ای بر لب دارد، چه نیکوست.
مدتی است که به فکر گل افتاده‌ام، دلیل هم این است که چندی است محل عبورم از میان باغچه گلی است بسیار زیبا. گل‌ها همه سرخ و در هم رفته. گویا در بین خودشان هنگامه‌ای دارند. ناخودآگاه من هم به آنجا چشم دوختم و نمی‌دانم چه شد که متوجه آنجا شدم ولی وقتی فکر کردم دیدم چیز عجیبی نیست. از آن زمان که مجید و دیگر دوستان رفتند، هر زیبایی، تصویری از آنان در ذهنم به وجود می‌آورد. هر لحظه که از کنار این باغچه گل می‌گذرم به این فکر هستم که زیباترین، بلندترین و خوشبوترین گل کدام است و گاهی یکی را به نام مجید انتخاب می‌کنم ولی بعد می‌بینم نه، اینجا گلزار شهداست و شهدا همگی جمعند … .

بوی بهشت
در دوران دود و خون و آتش، جمعی از دانشگاهیان همگام با دیگر دلاورمردان رزمنده ایرانی در خطوط مقدم جبهه‌های نبرد حق علیه باطل حضور یافتند و اخلاص، شرف، ایثار، از خود گذشتگی و شهامت خود را به نمایش گذاشتند. در این راه 143 نفر از نخبگان دانشگاه صنعتی اصفهان به درجه رفیع شهادت نائل شدند و با شهادت خود مسیر اصلی زندگی را به ما نشان دادند. امروز پس از گذشت سال‌ها از جنگ تحمیلی، جمعی از دانشجویان دانشگاه در فراق آنها به طور مرتب و هفتگی به منزل شهدا می‌روند و از خانواده‌های این عزیزان دلجویی می‌کنند و در حقیقت برای خود و دانشگاهیان بارقه معنویت را به یادگار به ارث می‌گذارند. در طول این دیدارها، خانواده‌های برخی شهدا در عالم رؤیا خواب‌هایی دیده‌اند که برای ما واماندگان از قافله شهدا می‌تواند نشاط‌انگیز باشد.
بگذار بدون هیچ رودربایستی از مخاطب این مقاله بپرسم راستی چقدر با شهید و شهدا آشنائی، بگذار شهید را از زبان شهید سید مجتبی محمدی[3] برایتان تعریف کنم،شهید نبض تندرهایی است که همواره در امتداد نسل‌ها و قرن‌های پیاپی می‌تپد، شهید همواره زنده است و حیات‌آفرین، همراه با دمیدن هر صبح، همراه با تلاطم هر موج، همراه با نشستن هر قطره باران به چهره گلبرگ‌های بهاری قابل رؤیت است. شهدا جز عشق به خدا به چیزی دل نبسته بودند و راهشان را فقط برای رسیدن به الله مشخص نموده بودند.
حال اجازه دهید سوال دیگری را طرح کنم. شهید چمران عارف رزمنده و عبد عاشق را چقدر می‌شناسی؟ اگر علاقمندی بر دل قفل‌زده خود تلنگری زنی این جمله چمران که سوز و آهی عجیب دارد را گوش کن:«خدایا، ترا شکر می‌کنم که اشک را آفریدی که عصاره حیات انسان است و به عنوان زیباترین محصول حیات، بردامان وجود فرو می‌چکد، خدایا، تو مرا اشک کردی که همچون باران در نمک‌زار انسان ببارم …» با این جمله بیائید با نام زهرا گریه کنیم، یادتان هست در یکی از دیدارهای دانشجویی مادر پیر شهید دهقانی، وقتی او به دانشجویان خیر مقدم گفت، بلافاصله پدرش به عنوان شیرین‌ترین خاطره به یاد ماندنی ‌گفت پانزده سال است با جانماز جوانم که از جیب لباس او بیرون آورده‌ام نماز می‌خوانم و عشق می‌کنم. شنیدن این جملات سینه انسان را سنگین می‌کند، آنقدر سنگین که آدمی را می‌شکند، خورد می‌کند و او را بر خاک می‌افکند، تا جایی که آدم بوی بهشت می‌گیرد…، آری خانه شهدا رفتن سعادت می‌خواهد، شاد کردن دل مادرهای پیر و پدران غم‌کشیده سعادت می‌خواهد، بوی بهشت گرفتن سعادت می‌خواهد…
یادتان هست دختر شهید ریاحی در پی درخواست ستاد بزرگداشت شهدا برای تشکیل زیارت آل یاسین در خانه وی چه گفت. گوش کردن این حرف‌ها را حتی برای یک‌ بار هم که شده ارزش دارد. دختر شهید در جمع دانشجویان رازی را بیان کرد. ایشان در گشودن این راز چنین توضیح داد که: رابط ستاد بزرگداشت شهدا طی تماس تلفنی از ما اجازه خواست تا حدود 150 نفر از دانشجویان دختر و پسر را جهت حضور در منزل شهید پذیرایی کنیم، اولش گفتم خونه ما کوچیکه، احتمالاً این همه دانشجو را نتونیم پذیرایی کنیم، واسه همین فردایش به ستاد بزرگداشت شهداء زنگ زدم و گفتم: اگه میشه خواهرا رو نیارین، آنها نیز موافقت کردند. شبش پدرم به خوابم اومد، ناراحت بود، وقتی در عالم خواب او را ناراحت دیدم، واقعاً دلم گرفت، گفتم بابا یک‌بار به خوابم آمدی، اونم این‌طوری؟ پدرم در جوابم با عصبانیت گفت، چرا زنگ زدی دانشجوهای دختر به منزل ما نیایند، عزیز دلم مگر نمی‌دانی خونه ما واسه همه دنیا جا داره، با شنیدن این جمله به ناگاه از خواب پریدم و بیدار شدم. دیگر خوابم نمی‌برد لحظه‌ شماری می‌کردم صبح شود تا دوباره به ستاد شهدا زنگ بزنم و دعوت کنم همه خواهران و برادران بیایند. بگذار این هم بگویم: مسئول ستاد شهدا ‌گفت: استقبال دانشجویان برای شرکت در این جلسه نسبت به جلسات قبلی خیلی بیشتر بود. الله اکبر!
آرام آرام بین این همه هیاهو، این همه دروغ، این همه تهمت، این همه سر و صدا آرام خاطره خاله شهید روان بعد از برگزاری مراسم در خانه برادر شهید روان را گوش کنید: خاله محمود روان که در جلسه هفتگی زیارت آل یاسین در منزل فرزند خواهرش حضور داشت گفت: یادتان هست دانشجوها بعد از اتمام مراسم، عکس شهید را برداشتند و در کنار عکس ایستادند و عکس یادگاری گرفتند. بله دیشب را می‌گویم، وقتی دانشجوها منزل فرزند خواهرم را ترک کردند و من نیز به منزل خودم رفتم، خوابیدم، وسط‌های شب خواب محمد جون رو دیدم، آروم اومد زیر قاب عکس قشنگش ایستاد، بعد برو بچه‌ها دورش جمع شدند، باهاشون حرف ‌زد. من خیلی علاقه داشتم با او حرف بزنم، به همین دلیل صدایم را بلند کردم و گفتم خاله جون، محمودم، اما صدای من بهش نمی‌رسید، انگار داشت چیزی یاد دانشجوها می‌داد….، هرچه برخود فشار وارد کردم قدم بردارم و به کنارش بروم پاهام مرا یاری نمی‌داد، باز صدایم را بلند کردم آقا محمود، آی خاله جون، نوری همه جا را گرفت. این نور همانجایی بلند شد که شما دیشب ایستاده بودید و با محمود عکس می‌گرفتند. آری خونه پر از نور شد، نور نور …
اگر باور نمی‌کنید عیبی ندارد. گوش‌هایتان را باز کنید، فقط بشنوید. به خدا داستان‌های خیالی هم به این زیبائی نیست. برادر شهید عبدالله کلوشانی[4] می‌گفت، دو تا از فرزندانم به دعوت ستاد بزرگداشت شهدا در اردوی سالیانه شرکت نمودند و من هم خبر شرکت فرزندانم را به اقوام خود نداده بودم. برادرم هم نمی‌دانست که فرزندان من جهت شرکت در اردوی خانواده شهدا به دانشگاه آمده بودند. صبح روز دوم اردو برادرم به من زنگ زد و گفت، دیشب خواب دیدم که بچه‌هایت با عموشون در کنار زاینده رود تفریح می‌کنند و با هم راه می‌روند، یه مسجد قشنگ هم اونجا بود، گفتم خوش به حالشون، چه قشنگ با عموشون صفا می‌کنن. من به برادرم گفتم خوابت رویای صادقه بود. بله دیشب بچه‌های مرا به دانشگاه صنعتی اصفهان برای اردوی شهداء برده‌اند. دیشب آنها در کنار خانواده‌های شهدا جلوی مسجدالنبی کنار زاینده رود شام خود را سرو نمودند.
بخندید، قصه‌های خیالی خنده‌دار است؟ بخندید به این همه باور، به این همه یقین به این‌ همه عشق، به این همه شهید… به این همه مادر، به این همه خاطره، به این همه خواب، به این همه بیداری …
اگر خسته نشدید، نمونه دیگری را بازخوانی کنم، مادر شهید طالبی[5] ‌گفت فرزند شهیدم دیشب اومد تو خوابم گفت مادر چرا برام عروسی نمی‌گیری، گفتم پسر عزیزم آخه عروسی واسه چی؟ بعد از مدت‌ها اومدی تو خوابم، بذار نیگات کنم … شهید ادامه داد، مادرجون دوستام میگن، به مادرت بگو برات عروسی بگیره، وقت دومادیته. جوابی نداشتم، ناگهان از خواب پریدم و بیدار شدم. گریه کردم، گفتم مادر کجایی که برایت عروسی بگیرم، شاخ شمشادم… چند روزی در بهت بودم، چرا فرزندم این خواسته را از من طلب نموده، فکرم به جایی نمی‌رسید، دو روز بعد رابط ستاد شهدای دانشگاه زنگ زد و گفت اجازه می‌دهید دانشجویان جهت اجرای مراسم به خونه شما بیایند. دلم شاد شد، گفتم، حتماً بیائید، حتی با هزینه من با خودتان گل بیاورید، مسئولین ستاد قبول کردند، با خود گل آوردند و آمدند و کلی صفا کردیم، زیارت آل یاسین، خواندن مولودی، یک جشن عروسی واقعی، اما ظاهراً جسم داماد در جلسه حضور نداشت اما همه وجود او آنجا بود، آخه مگر می‌شود در مجلس عروسی داماد نباشد، نه باور کنید آنشب داماد آنجا بود … درست نمی‌گم.
فکر می‌کنم آماده شنیدن رویای صادقه دیگری هستید. ستاد شهدای دانشگاه از همسر و فرزند شهید عاملی جهت شرکت در اردوی شاهدان فردا (تابستان 84) دعوت نمود. همسر شهید در جواب دعوت گفت: فرزندم در قم در حال گذراندن ترم تابستانه است و درخواست کرد عذر آنها را به خاطر عدم شرکت در اردو پذیرا باشند. رابط ستاد هم با درک مشکل قبول کرد. چند روز بعد اردو برگزار شد و همسر و دختر شهید عاملی در مراسم افتتاحیه این اردو شرکت نمودند. در مراسم، دختر شهید عاملی علت حضور خود در جلسه را چنین بیان داشت: سه روز قبل در عالم خواب آقا سید علی (مقام معظم رهبری) را سوار بر اسب دیدم که او جلودار بود و تعداد زیادی شتر در پشت سر وی حرکت می‌کردند. خانواده‌های شهدای دانشجو سوار بر شتران از قم عازم اصفهان بودند. آقا به من گفت دخترم برخیز برویم، با تعجب از آقا پرسیدم کجا، گفت: می‌خواهیم برویم کنار یادمان شهدا، سوار شدم و حرکت کردیم و در عالم خواب چنین جلسه‌ای را دیدم که ناگهان بیدار شدم. دیگر خوابم نمی‌برد تا اینکه صبحگاهان به مادر زنگ زدم و ایشان خبر نپذیرفتن دعوت ستاد را بیان کرد. من با توجه به این رؤیا، گفتم باید حتماً در اردو شرکت کنیم، که آمدم.
آی اشک‌ها، راز سر به مهر سینه را افشاء کنید. آی اشک‌ها، شعله‌های دلم را خاموش کنید، شهدا من دوستتان دارم، چون وقت حضور دیروز دنیائیتان تعبد، ایثار و شجاعت و بندگی را دیدم. و امروز جز بوی بهشت بویی استشمام نمی‌کنم.

نجوای شهید حسین اعتباری[6] با رفقای شهیدش
برادرم! ما با هم در جستجوی صراط مستقیم بودیم. همان راهی که تو را به اینجا منتهی کرد و قطره وجود تو را به دریای عظیم هستی پیوند داد. ما با هم بودیم، ناگاه تو راه حقیقت را یافتی و عاشقانه به سویش روان شدی و بر سرم بانگ برآوردی که فلانی، این راه فلاح و رستگاری است، اما من، همچنان در جاده‌ای حرکت ‌کردم که ظاهری بسیار آراسته و فریبنده داشت و پایانش سرابی بیش نبود. انسان پس از عبور از تمامی این راههای به ظاهر زیبا، متعدد و متنوع به جاده‌ای که پایانش مردابی مخوف و گندابی متعفن و دریایی از آتش است رهنمون می‌شود.
برادرم! چندی در جاده دروغ و تهمت، گاهی در مسیر تکبر، غرور، ظلم، تباهی و بدتر از همه نفاق که با کمال تاسف گاه برایم بسیار جذاب و فریبنده بود حرکت کردم و بالاخره هنگام جوانی در مسیر شهوت گام برداشتم. تو هنگام خداحافظی یادداشتی گذاشته بودی که در اطاعت از رهبر سفارش شده بود. اما چه کنم که دیو غرور و خودخواهی، حب مال و جاه و ریاست مانع شد و حال عرق شرم از رخسارم می‌بارد. سفارش کرده بودی مسئولیت‌ها را خوب بشناسم و در پی انجام آن باشم، اما چه بگویم. در حالی که فریاد مردم گرسنه در سراسر جهان گوش فلک را کر می‌کرد، سال‌ها و ماه‌ها من شب‌ها و بلکه روزها با شکمی سیر سر بر بالین می‌نهادم و خوابم می‌برد. سال‌ها و ماه‌ها فریاد و ناله مجاهدان در سیاه‌چال‌ها و شکنجه‌گاه‌های آمریکایی، روسی و عراقی و … بلند بود که آی هم‌کیش مسلمان! … و من در زنجیر و اسارت نفس اسیر بودم! این فریاد مرا به خود نمی‌آورد که آن‌ها را بگسلم و به پایشان شتابان شوم. سال‌ها و ماه‌هاست که غارتگران و ستمگران راست و چپ به چپاولگری مشغولند و من به ظاهر مسلمان و پیرو خط علی خاموشم و ننگین‌تر اینکه در پایان، خویش را با توجیهاتی خودفریبانه اقناع می‌کنم. مسائل و وظایف را سهل گرفته و به حل آن می‌پردازم و به گمان خود مسلمان انقلابی، دو آتشه و مومن هستم پس وای بر من!
برادر شهید و شاهدم! از خداوند می خواهم و مرا از میان راه‌های باطل و مسیر ضلالت و ظلمت به همان راهی که تو رفتی هدایت کند. امیدوارم اگرچه چشمانم بینایی ضعیفی دارد و گوش‌هایم شنوایی کمی دارد با یاری و هدایت خدای متعال بتوانم راه نور را بیابم. اما اگر پس از چندی دیگر نبینم و نشنوم و چشم و گوش بسته در صراط منتهی به جهنم گام نهم، در آنجا با بوهای متعفن، خروارهای آتش جهنم، همنشینی فرعون و یزید و شاه و ناجی (فرمانده نظامی اصفهان) و امثال این‌ها چه می‌توانم بکنم؟ آرزو دارم که خداوند رحمت خود را بیش از پیش بر تو نازل کند.

اطاعت از فرمانده، اطاعت از امام است
یک روز صبح من با حسین اعتباری[7] و تعدادی از بچه‌ها در حال انجام ورزش صبحگاهی بودیم که یکی از بچه‌ها به شوخی حرفی زد. شهید محسن محمدی فرمانده گروهان عصبانی شد و دستور داد افراد گروهان پس از تجمع در کنار رودخانه لباس‌هایشان را درآورند و داخل آب بروند. هوا سرد بود و این دستور برای ما حکم تنبیه را داشت، بچه‌ها شروع به اعتراض کردند. حسینزودتر از همه، لباس‌هایش را درآورد و گفت: چون اطاعت از فرمانده، اطاعت از امام است، باید اطاعت کرد و بعد پرید داخل آب! همه بچه‌ها از این کار حسین شرمنده شدند و همگی همین کار را انجام دادند و بدین طریق این موضوع برای همیشه برای همه بچه‌ها به عنوان خاطره‌ای زیبا باقی ماند.

قسمتی از نامه شهید حسین بدیهیان[8] به فرزند کوچکش
برای گل تازه شکفته‌ام، محمدرضا، وقتی که بتواند بخواند. پسرم، سلام، سلامی فراتر از زمان، چنانکه همواره با تو باشد و نزدیک، نزدیک‌تر از ضربان قلبت، چنانکه خونت را لمس کند. منم، بابات، به عکسم نگاه کن تا حضورم را حس کنی، حالا من روبرویت هستم. دیگر دلتنگ نباش! نمی‌بینی آمدم؟!
حالا بیا با هم در اسکله خرمشهر گشتی بزنیم. خسته که نیستی، هوا کمی سرد است، اینجا خرمشهر است! حالا که نه، ویران‌شهر است. می‌دانی هر کوچه این شهر و هر خانه‌اش سرگذشت طولانی دارد؛سرگذشت جنگ با تمام حماسه‌هایش و تمام خون‌های به ناحق ریخته شده‌اش. وقتی به نخل‌های بی‌سر نگاه می‌کنی، به منازل ویران سر می‌زنی، دیوارهای فروریخته را می‌بینی و … آن وقت ناخودآگاه یاد آنها می‌افتی که آواره شدند یا آنها که تا آخرین قطره خون در مقابل دشمن ایستادند. دشمنانی که آمدند تا دین و شرف و ناموس و کشور ما را بر باد دهند و ویران کنند و چه می‌دانستند که بر دهان نهنگ پا گذاشته‌اند و به بیشه شیران وارد شده‌اند.
آری، پسرم اینجا خرمشهر است، خوب نگاه کن. این اسباب‌بازی یک طفل خرمشهری است! معلوم نیست مادرش فرصت کرد او را از زیر آوار برهاند یا زیر آوار مانده و هنوز ضجه می‌زند تا من و تو بشنویم و یادمان نرود. پسرم، قصه جنگ طولانی است! آنقدر که من نمی‌توانم همه آن را برای تو بیان کنم. بیا از خیر این یکی بگذر. حالا روبروی ما اروند است و دست چپمان کارون، توجیه شدی یا نه؟ تو بچه بسیجی هستی، باید نقشه را خوب بشناسی! پشت به شمال کن، حالا مقداری رویت را از جنوب به طرف مغرب بگردان، هان این جزیره ام‌الرصاص است. آنهایی را که در آنجا می‌بینی عراقی‌ها هستند، بدبخت‌ها، خسرالدنیا و الاخره! جلویش به اصطلاح موانع است، چیزی نیست سیم خاردار و خورشیدی! و آن طرفتر سنگرهای دشمن است. صریح بگویم پسرم فردا شب بابایت آنجاست. حالا ساعت نزدیک شش صبح است، می‌خواستم با هم خلوت کنیم، کمی حرف بزنیم، اما نماز نزدیک است. ما هم تازه به محل جدید رسیده‌ایم. لب اروند پشت خاکریزهای خط مقدم در زیرزمین ساختمان بزرگی که روزی هتل بود. پسرم! زمان کمی تا عملیات مانده، شروع عملیات ساعت ده و چهل و پنج دقیقه خواهد بود و ساعت 30/6 قرار است به سوی عراقی‌ها روانه شویم.
وقتی با تو شروع به صحبت کردم، فکر کردم می توانم با فرصت موجود اندکی از آنچه را که در دل دارم برای تو بگویم، ولی این هم مقدور نشد. پس تو را سفارش می‌کنم که وصیت حضرت علی ( ع) را در نهج‌البلاغه بیابی و بخوانی.
پسرم! عنصر آگاهی را با جوهر تقوا بیامیز تا هم فکرت شکوفا و کامل شود و هم روحت از طراوت برخوردار گردد و در این راه، قرآن را و قرآن را، سنت را و سنت را و سنت را فراموش مکن. پسرم قرآن کتاب هدایت است، پیامبر (ص) و ائمه (ع) خود قرآن مجسم بودند و به آن عمل کردند. پسرم! با مبعث زنده شو، در غدیر را ه را بشناس و یا عاشورا پرواز کن تا اسیر زندگی نشوی.
دیگر فرصتی نیست تا خدا چه تقدیر کرده باشد. والسلام
پدرت ، اسکله خرمشهر ، 3/9/65

بخشی از نامه شهید سید مهدی قزوینی زادگان[9] به همسرش
« …. نوشته‌اید دخترمان فاطمه می‌ایستد. شاید تا بیایم، راه برود و تا کربلا برسیم، حرف بزند و تا قدس را بگیریم، مدرسه برود و تا آمریکا را نابود کنیم، فارغ‌التحصیل شود. شاید، خدا می‌داند. امیدوارم که خداوند درونمان را چون برونمان آراسته سازد تا در صحرای قیامت آبرویمان نرود و در روز حساب در پیشگاه حق تعالی با کار مورد قبول حاضر شویم. اما باید این را بنویسم که همه این بچه‌ها توسط مادرانی که دل شیر دارند تربیت شده‌اند و از کودکی در کامشان تربت امام حسین (ع) گذاشته‌اند تا برایشان به خاک و خون افتادن در راه حسین آسان گردد.»

خدایا دستم را بگیر
بخشی از مناجات شهید آیت‌الله حاجی هاشمی[10] و شهید محسن صابریان[11] ونیایش‌های شهید حمید کیوانی
خدایا، اگر کسی را داشتم که برایش دلم بهانه بگیرد، پیش او می‌رفتم. کسی را ندارم پیش خودت آمده‌ام، بهانه دلم را پیش تو عرضه می‌کنم، چه کنم؟خدایا! دلم گرفته، نمی‌دانم چه کنم، هر چه فکر می‌کنم عقلم به جایی نمی‌رسد. خدایا! خدای من، تو بزرگی؛تو کریمی؛گناهانم را تو بیامرز. زیاد گنه کردم اما پشیمانم، شرمنده‌ام، خجلم. خدایا، می‌خواهم بنده تو باشم، می‌خواهم پاک باشم؛می‌خواهم خوب باشم اما هوای نفس ممانعت می‌کند. خدایا! نفسم مرا به بیگاری گرفته، بر من سوار شده و مرا به دنبال خود می‌کشد، مرا بیچاره کرده. خدایا، چه شود که این نفس مرا رها کند؟ خداوندا! وقتی که دیگران را می‌بینم که با چه صفایی، با چه اخلاصی، با چه پاکی در راهت قدم بر می‌دارند از خودم شرم می‌کنم، خود را کوچک می‌بینم، احساس حقارت می‌کنم، خود را در اقیانوس بی‌کران پاکان همچون خسی می‌بینم. خدایا! این برادران همه پاکند، همه خوبند اما من در بین آنان بدترینم. شاید در بین همه، من بدترین باشم. از تو می‌خواهم کمکم کنی، دستگیرم باشی، نجاتم دهی، مرا از شر نفسم برهانی. خدایا، چنان ایمانی به من عطا فرمای که در موقع حساس بتوانم چشم وگوشم را از محرمات بپوشانم و در همه حال نام تو برزبانم و یاد تو در قلبم جایگزین گردد. خدایا، ایمانی به من عطا فرمای تا عقبی را از یاد نبرم و هر آینه مردن و رسیدن به قیامت را پیش چشمم مجسم سازم. خدایا، دوست ندارم هیچ جنبنده‌ای از دستم ناراحت شود. خدایا، تو خود شاهدی که راست می‌گویم اما چه کنم که گاهی نفسم بر من چیره می‌شود و نمی‌گذارد آن طور که باید باشم. خدایا، عاجزانه از تو می‌خواهم کمکم کنی، نجاتم دهی، از شر نفس مرا برهانی. یا من اسمه دواء و ذکره شفاء و طاعته غنی‌، ارحم من رأس ماله الرجاء و سلاحه البکاء ، یا سابغ النعم یا دافع النقم یا نور المستوحشین فی الظلم یا عالماً لایعلم صل علی محمد و آل محمد. پروردگارا! ما را به راه راست هدایت کن. دل‌های ما را بعد از هدایت به کجی نینداز و رحمتی بر ما ببخش، به درستی که تو بهترین بخشندگانی.
خدایا! تنها این را می‌دانم که اگر دستم را نگیری و نجاتم ندهی، غرق خواهم شد؛غیر از تو امیدی ندارم. در هر جمعی قرار گرفته‌ام، هوای نفس نگذاشته آن‌طوری که مورد رضایت توست، باشم، یا غیاث‌المستغیثین، یا حبیب قلوب‌الصادقین و یا اله‌العالمین. خدایا، ما را به خودمان وا مگذار تا خود را فراموش کنیم و به جای تو برای دیگران جان بکنیم و تو را رها کنیم. خدایا، به ما بفهمان که گفتارت وکتابت و پیامبرت و امامان همه بر حق‌اند و راست گفته‌اند و آنچه را که آورده‌اند سخن توست وبه ما بفهمان که « انک لا تخلف المیعاد» و به ما قدرت این درک و فهم را بده که بدانیم و باور کنیم که «انالله و انا الیه راجعون» تا بیشتر سعی کنیم که زودتر به طرف تو برگردیم و از این بازگشت خوشحال باشیم.
خدایا‌! اگر بواسطه گناهانم مرا به آتش دوزخ می‌سوزانی، باکی نیست اما خدایا گناهانم را بیامرز. از من راضی شو، دیگر چیزی نمی‌خواهم، تنها رضایت تو شرط است. شاید دلیل تمام گناهانم حجابی باشد که بر قلبم کشیده شده و به واسطه آن حقایق را نمی‌توانم درک کنم. زبان حال من با تمام وجود این است و بس. . من از مرگ نمی‌ترسم و با آغوش باز به استقبال آن می‌روم. خدایا در طول زندگیم به نوعدوستان و آشنایان و دینم خدمتی نکرده‌ام، آرزوی من این است که در بستر طبیعی، مرگ به سراغم نیاید و مرگم خدمتی باشد در راه اسلام و به درجه رفیع شهادت نائل آیم. آمین. خدایا، به خاطر قرب و منزلت شهیدان وصالحان و دوستانت که بعضی در کنار ما گناهکاران و سیاه‌دلان بودند تو را قسم می‌دهیم که به ما ایمان، یقین و تقوا عطا کن تا خود را در حضور تو ببینم و معصیت و نافرمانی تو را نکنیم.
خدایا، چشمی به ما بده که چون امام ببیند و بیندیشد و پیروزی‌ها و اعجازها و دنیا را و و زیبایی‌ها را چون امام درک کند و کمک کن که چون شهیدان، عاشق شویم و پرواز کنیم. خدایا، اگر کسی را داشتم که برایش دلم بهانه بگیرد، پیش او می‌رفتم. کسی را ندارم پیش خودت آمده‌ام، بهانه دلم را پیش تو عرضه می‌کنم، چه کنم؟
خدایا، از تو می‌خواهم قبل از اینکه آتش گناهان مرا بسوزاند در صحرای داغ وسوزان کربلای جنوب سوخته شوم.
خدایا، هر از گاهی دوستان در بوستان عشق حسین (ع) جمع می‌شوند و همگی و همه با هم سرود هجرت و جهاد می‌خوانند و من و من … خدایا، بس است عقوبات گناهان، رحم کن و شادم کن. خدایا، رضایت بده و راضی شو.
خدایا، التماست می‌کنم. نخواه که جلوی حسین (ع) و در نزد مهدی (ع) روسیاه باشم. خدایا، برای هر چه و به خاطر هر کس شده، راضی شو، راضی شو، راضی …. و به دوستان بگو دل شکستن هنر نمی‌باشد، تا توانی دلی به دست آور.
خدایا، بر روی یکتاپرستان درگاه تو درهای رحمت را نبند و برعاشقانت مشاهده جمالت را دریغ مدار.
خدایا، کاروان در حرکت است و یاران تک تک رفتند و تنهامان گذاشتند. یاریمان کن وتوان حرکتمان ده تا عقب نمانیم.

نیایش با معبود
برگرفته از وصیت‌نامه شهید نعمت‌الله مجلسی[12]
خدایا! می‌دانی که من برای رضای تو به این راه گام گذاشتم و در این راه از همه چیز خود گذشتم. بارالها! از تو برای همه، خصوصاً خانواده‌های شهداء و مفقودین، صبر می‌طلبم. خدایا! هر چند می‌دانم به علت کثرت گناهانم شاید دعایم مستجاب نشود، اما همه امیدم به توست. خدایا مرا از گناه پاک کن و به من توفیق رسیدن به جوار خودت را عطا نما. خدایا نور ایمان در دلم جاری ساز و عشق هر چه بیش‌تر به خودت را در قلبم قرار ده. خدایا مرا جزء عاشق‌ترین و مخلص‌ترین افراد بگردان و به من توفیق سربازی امام زمان (ع) عنایت کن. خدایا مرگ مرا شهادت در راهت قرار بده و به خانواده‌ام صبر بسیار ببخش و آنها را جزء رستگاران قرار بده. توفیق زیارت کربلا و شناخت بیشتر راه شهیدان را به آنها عطا کن.
نمی‌دانم چه بگویم و چه بنویسم که تو ای خدا راضی باشی.خدایا کوله‌بار سنگین گناه بر پیشانیم سنگینی می‌کند و کمرم از آن خم شده است. بارالها! در برابر مسئولیت‌های بی‌شماری که بر عهده‌ام بوده و بر جای مانده است و در برابر خطاهایی که مسیر حرکتم را از راه حق دورتر کرده است، تنها یک چیز از تو می‌خواهم، اینکه هر وقت گناهانم را آمرزیدی و توانستم آنچه تو بر عهده‌ام گذاشته و واجب کرده‌ای انجام دهم و از آنچه مرا از آن نهی کرده‌ای پرهیز نمایم، آنگاه جان مرا بگیری. آخر ای خدا! اگر تو به من پشت کنی، چگونه می‌توانم عذاب دردناک را تحمل کنم؟ چگونه می‌توانم فشار درون قبر را تحمل کنم؟ چگونه آتش دوزخ را تحمل کنم ؟ خدایا چگونه می‌توانم پیامبرت را ببینم در حالی که خشم‌آلود به من می‌نگرد؟ چگونه می‌توانم علی تو را و ولی تو را ببینم، در حالی که او از ادعای شیعه‌بودن من ناراضی است؟
* نماز عشق رکعتی بیش نیست و عشاق در کوثر خون خویش وضوی آنرا ساخته اند.
پس ببخش گناهان مرا و قرار بده حیات و ممات مرا در راهی که رضای تو در آن است. خدایا ایمان دارم روز جزایت و روزی که حق مظلوم را از ظالم می‌ستانی حق است. ای کاش مفهوم واقعی زندگی را می‌دانستم. خدایا به جزء تو به که رجوع کنم؟ به که بگویم که از زندگی جز خوردن و خوابیدن هیچ نفهمیده‌ام؟ خدایا، می‌خواهم خون گریه کنم؛ زیرا عمری از من گذشت. عمری زیبا، لحظاتی خوب، ولی حیف و صد حیف که هیچ نفهمیدم و حال که فهیمیدم نمی‌دانم چه بکنم. ای خدا، چه بگویم؟ قلبم سیاه، چشمانم از گناه پوشیده، هیچ نمی‌بینم. گوشم از گناه (غیبت و تهمت) پر شده، هیچ آوایی را نمی‌شنوم. خدایا چه کنم؟ دلم می‌خواهد سر به بیابان بگذارم. خدایا چرا ما موقعی به خود می‌آییم که آوای مهیب مرگ به سراغمان می‌آید؟ خدایا چرا این دنیا اینقدر زود سپری می‌شود، آخر چرا؟ چرا ما نباید بفهمیم؟ مگر خداوند به همه ما به یک میزان عقل و استعداد نداده است؟ چرا باید بعضی‌ها ابوذرهای زمان باشند و ما کثیف‌ترین آدم‌ها؟ در کجا این تفاوت‌ها را باید جستجو کرد؟ ذهنم مرا آزاد نمی‌گذارد. ای خدای مهربان، عبادات و اعمال ما بیشتر برای غیر توست. آخر چرا زندگی ما این گونه است؟

از شهید محمد خردمندی
نماز عملی خاص و برنامه‌ای الهام‌بخش برای توجه به خداست. نماز تواضعی آگاهانه در برابر بی‌نیاز مطلق است. نماز راه برآورده شدن نیاز نیازمندان عالم است. نماز برنامه آزادسازی انسان از تمام بندگی‌ها و پرستش‌هاست. نماز وسیله‌ای برانگیزنده و بازدارنده است، برانگیزنده به سوی خیرات و اعمال صالح و بازدارنده از کجی‌ها و نادرستی‌ها، قرآن مجید در مورد نماز می‌فرماید:
«نماز را به پای دارید، به درستی که نماز انسان را از بدی‌ها باز می‌دارد. یاد خدا بزرگترین کار است‌. خدا از آنچه عمل می‌کنید و می‌سازید آگاه است.»
نماز موجب تقویت روح و آرامش خاطر است. نه تنها نماز بلکه هر آنچه یاد خدا در آن باشد دارای این خصوصیت است «الا بذکرالله تطمئن القلوب».
اینک این ما و این نعمت بزرگ الهی و انسانی، که از طرف آفریدگار یکتای جهان به ما ارزانی شده است. در هر جمله و هر حرکتی از این موهبت الهی رازی نهفته است که تنها پرهیزگاران و متقین می‌توانند پی به راز و رمز این نعمت ببرند و پیشانی خود را بر آستانه درگاه ربوبی او بسایند و شکر او را گذارند که به آنها نعمت صحبت کردن با او را عطا فرمود. بوسیله نماز انسان از حکمت‌های الهی خوشه می‌چیند. در هر حرکتی از نماز نکته‌ای نهفته است که با نظری به آنها خیرالعمل بودن نماز آشکار می‌شود. نماز نیرودهنده آدمی در راه اصلاح همه امور است. انسان با تمسک به نماز می‌تواند از خودبینی نجات یابد و به خدابینی برسد. به همین دلیل عنوان فلاح و رستگاری برای نماز برگزیده شده است. اگر ما تعصب را رها کرده و با حقیقت‌نگری نظری کوتاه به جملات و حرکات نماز بیفکنیم حقیقت گفتار معصومین ( ع) را در می‌یابیم که می‌فرمایند: نماز وسیله قرب پرهیزکاران به خداست، نماز وسیله سنجش است، سنجش ایمان و درجه اعتقاد افراد است. با شناخت اهمیت نماز درمی‌یابیم نماز را آنگونه بر پا داریم که ستون دین و مذهب ما باشد. نماز آنقدر ارزشمند است که پیامبر اسلام ( ص) می‌فرمایند: از من نیست کسی که نماز را سبک بشمارد و یا حضرت علی ( ع) می‌فرمایند:
خدا را، خدا را در نماز، در نظر بگیرید که آن ستون و نگهدارنده دین شماست.
ناگفته پیداست که خداوند نیازی به نماز ما ندارد، اما از آنجا که نماز به نفع خود ماست و در زندگی ما تأثیر دارد، این فریضه الهی واجب شده است. نماز لطفی از الطاف بی‌پایان الهی است که به ما ارزانی شده است. نماز برای اهل ایمان برنامه واجبی است که باید در وقت خودش انجام گیرد.

سخنرانی همسر شهید در مجلس بزرگداشت شهید احمد دادخواه تهرانی[13]
برای من سخن گفتن آسان نیست، من نمی‌توانم همه آنچه در درون و روحم رخ می‌دهد، بیان کنم. سخنان امروز من بیان کوچکی از حالات درونی من است.
«آن کس که مرا طلب کند، می‌یابد، آن کس که مرا یافت، می‌شناسد. آن کس که مرا شناخت، دوستم می‌دارد و آن کس که دوستم داشت، به من عشق می‌‌ورزد. آن کس که به من عشق ورزید، من نیز به او عشق می‌ورزم و آن کس که به او عشق ورزیدم، او را می‌کشم و آن کس را که من او را بکشم، خونبهایش بر من واجب است پس من خودم خونبهایش هستم».
( حدیث قدسی )
آن کس که تو را شناخت جان را چه کند فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟
دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی دیوانه تو هر دو جهان را چه کند؟
سرورم، آقایم، همسرم، احمد، به سوی معراج رفتنت، به شط خون پیوستنت، به اعلی علیین رسیدنت بر ما، من و فرزندت مبارک باد.
خدا می‌داند از شهادتت مرا اندوهی نیست، تنها دلتنگیم از این است که ای کاش در کنارت بودم و پروازت به سوی خدای کعبه را می‌دیدم. ای کاش سرت را بر دامن می‌گذاردم تا آخرین سخنان گهربارت را بشنوم. احمد جان، تو همیشه برایم معلم بودی، این بار نیز درس زینب بودن، را از تو آموختم.
بعد از شهادتت در وجود من آتشی افروخته شده است که لهیب آن روح و جان مرا می‌سوزاند و روانم را صیقل می‌دهد؛ سوز و عشق دیگری در من ایجاد شده و غوغایی در هستی‌ام بپا گشته است که بیشتر از هرکس فرزندمان این غوغا را حس می‌کند. او با تلاش و تقلاهای خود به من می‌فهماند که تو در خیل خون و شهادت به خدا پیوسته‌ای و مرا بر آن می‌دارد که به تو بگویم: ای احمد، ای دادخواه حق و عدالت، ای از سلاله پیامبر اسلام، ای از تبار رسولان و امامان دادخواه حق و عدالت، ای برای اسلام یاوری همیشگی، ای برای پدر و مادر فرزندی افتخار آفرین، ای برای من معلمی بزرگوار و برای فرزندت الگو و اسوه، من خون مطهر تو را از یزیدیان زمانه دادخواهی خواهم کرد. احمد جان به خون پاکت سوگند، به فرزندت خواهم آموخت که او نیز قصاص خون تو و پدران فرزند ندیده دیگر را از عروسکان بازیچه دست آمریکا و ایادی وابسته به این گرگ خون‌آشام بگیرد.
احمد! به تو قول می‌دهم که فرزندت را تا موقعی که جان در بدن دارم، به بهترین وجه براساس معیارهای اسلامی پرورش دهم، تا اگر پسر بود سرباز فداکار اسلام شود و در رکاب مهدی صاحب زمان شمشیر زند و اگر دختر بود همسرش را به سوی خدا و جبهه بفرستد، چون می‌دانم که اسلام همیشه نیازمند جهاد حق علی باطل است.
به تو قول می‌دهم برای فرزندت هم مادر باشم و هم پدر؛ اگرچه می‌دانم با تداوم جمهوری اسلامی همیشه و هر زمان ولی فقیه زمان، پدر فرزندان شهدا خواهد بود، همانگونه که امام، امروز مثل علی‌بن ابی‌طالب، پدر همه یتیمان شهداست.
احمد، از تو خواهش می‌کنم که در قیامت شفیع من باشی و مرا نزد پروردگارت شفاعت کنی. به این امید که با شفاعت تو زمانی که جسم خاکیم به سوی خاک می‌‌رود، خدا مرا کنار تو در بهشت اعلی قرار دهد، تا دوباره کنار تو قرار گیرم و به آرامش ابدی برسم.
و اما ای دوستان شهید، از شما تقاضا دارم برای من بسیار دعا کنید و از خدا بخواهید به من توان دهد تا بتوانم بار مسئولیت همسر شهید خود را به دوش کشم. بدانید که شما نیز مسئولیتی سنگین‌تر از من دارید، او از همه شما متوقع است. از همه دوستان، همکاران و آشنایان می‌خواهم که تقوی و اخلاص را بدون هیچ ریاکاری و ظاهرفریبی پیشه خود سازید، چرا که شادی روح او در این امر است.

سخنرانی همسر احمد صنیع زاده[14] پس از شهادت وی
سفرت بخیر، احمد! تو و دوستی خدا را ، چو از این کویر هستی، تو از این جهان بی جان، به سلامتی گذشتی، به شکوفه‌ها، به باران ،
برسان سلام ما را!
همسرم، احمد عزیز، خدایی که به او عشق ورزیدی و با افتخار در راه او جان باختی، در قرآن مجیدش می‌فرماید‌: «کشته شدگان در راه خدا را مرده مپندارید که زنده‌اند و نزد پروردگارشان از روزی بهره‌ور». آری، همسر مهربانم، همسر دلیر و شهیدم، تو کشته راه خدایی و لذا نمرده‌ای و نخواهی مرد. تو زنده‌ی! تو را اکنون بیش از پیش با خود و نزد خود می‌یابم. اگر آن روزها وجود پاکت، آن هم در مدتی بسیار کوتاه، در کنارم بود، اینک همواره، همیشه، شب و روز، اینجا و آنجا، تو را، روح مطهرت و نور مقدست را که تقدس خویش را از جانبازی در راه اسلام و قرآن و حسین (ع ) و رهبر یافته است در اعماق قلب، در کنار، در درون و برابر چشم احساس می‌کنم و بدین جهت خطاب به تو، در حضور مردم حزب‌الله، در مراسم بزرگداشت شهادتت و دیگر سربازان امام زمان (عج ا… ) سخنی دارم که تقدیم پیشگاهت می‌دارم. آری تو به اذن خدای تعالی حاضر و ناظری و سخنم را می‌شنوی، پس گوش دار تا چه می‌گویم.
همسرم! سلام بر تو، درود برتو که فدای راه حسین علیه‌السلام شدی. درود بر تو که در راه کربلا، جان بر کف گرفتی و برای رسیدن به قبر فرزند قطعه قطعه شده زهرای اطهر (س) چه خوب به وصال معشوق رسیدی! نه آنکه عاشق حسین (ع) بودی و همواره به وسیله زیارت عاشورا با معشوق خود زمزمه عشق می‌کردی؟ مبارکت باد که اینک سر بر دامان او داری! فرخنده باد تو را که به هدف نایل گشتی و اکنون با حسین فاطمه (ع) عشق‌بازی می‌کنی!
همسرم، احمد عزیز، با تو پیمان می‌بندم تا یادگار شش ماهه‌ات را که در بطن دارم ان‌شاالله بعد از تولد با یاد حسین ( ع) و با عشق حسین (ع) بپرورم. مطمئن باش به یاد تو که شیفته مجالس عزای حسینی و نوحه‌سرایی مصیبت فرزند زهرا (س) بودی، فرزندت را به روضه خواهم برد و شیر خویش را با اشک دیده برای عزای نور چشم پیامبر (ص) و علی (ع) در هم خواهم آمیخت تا او نیز همچون تو فدایی عاشورا و کربلا باشد. همسرم، تو در اقامه نماز اول وقت به جماعت و در سنگر مسجد تأکید زایدالوصفی داشتی. به تو با تمام وجود تبریک می‌گویم که در این راه تا پای بذل جان ایستادی و با خون خویش بر صفحه حیات نوشتی که: «ان الصلوﺓ تنهی عن‌الفحشاء و المنکر».
احمد عزیز! همسر مهربانم! خوشا به سعادتت! راستی که حق تو جز شهادت در راه خدا نمی‌توانست باشد. نه آنست که هر دوشنبه و پنجشنبه را روزه داشتی؟ نه آنست که با روزه‌های مستحبی مکرر و در ایام تأکید شده به تزکیه نفس خویش می‌پرداختی؟ نه آنست که زمزمه عاشقانه نمازهای شب تو، شب عاشورای حسینی و زمزمه یاران حسینی را تداعی می‌کرد؟ نه آنست که هر شب و حتی در جبهه‌های جنگ حق علیه باطل نماز امام زمان ( عج ا…) را به پا می‌داشتی؟ نه آنست که همواره با قرآن، نهج‌البلاغه، مفاتیح‌الجنان و رساله امام، مصاحب و یار و قرین بودی و آنها را مهریه من قراردادی؟
همسرم، به تو قول می‌دهم همیشه مبلغ راه تو؛ یعنی، اسلام نبوی و علوی و رساننده پیام تو؛ یعنی، راه سرخ شهادت باشم. به تو اطمینان می‌دهم که به فرزندت بیاموزم اگر سعادت دو جهان را طالب است نباید هرگز از مطالعه و عمل به قرآن، از ارتباط با مبداء بوسیله دعا و از اقامه نماز اول وقت و جماعت و مسجد، از نماز شب و زیارت عاشورا و از تبعیت دقیق احکام اسلام عزیز و پیروی از ولایت فقیه دست بردارد. همسر ایثارگرم، بارک‌الله! گفتی: «ای همه عمرم فدای یک لحظه عمر امام عزیز» و بر این قول ثابت قدم و استوار ایستادی! چه اندیشمندانه و دلیرانه گفتی و چه مردانه عمل کردی! احمد عزیز، آفرین! آفرین! که ندای «هل من ناصر ینصرنی» فرزند حسین (ع) را با بذل جان و ایثار خون لبیک گفتی. اهلاً و یرحماً.

شهید و شهادت از سید مهدی زائری امیرانی[15]
شهید مثل شمع است. که خدمتش از نوع سوخته شدن و فانی شدن و پرتو افکندن است تا دیگران در این پرتو که به بهای نیستی او تمام می‌شود، آسایش یابند و کار خویش را انجام دهند. آری، شهدا شمع محفل بشریت و شمع‌های فروزنده اجتماعند که اگر پرتوافشانی آنها در ظلمات استبدادها نبود، بشر راه به جایی نمی‌برد. شهادت به حکم اینکه عملی آگاهانه و اختیاری و در راه هدفی مقدس می‌باشد و از هرگونه انگیزه خود گرایانه مبراست، تحسین‌برانگیز و افتخارآمیز است و عملی قهرمانانه تلقی می‌شود. در میان انواع مرگ‌ها تنها این نوع از مرگ است که از حیات و زندگی، برتر مقدس‌تر و عظیم‌تر است . در اسلام آنچه منجر به شهادت یعنی مرگ آگاهانه در راه هدفی مقدس می‌گردد، به صورت یک اصل درآمده است که نام آن جهاد است. هر فردی لیاقت ندارد که باب جهاد به رویش گشوده شود. هر فردی شایستگی مجاهد بودن را ندارد. خداوند این در را تنها به روی بندگان خاص خویش گشوده است. خون شهید هرگز هدر نمی‌رود بلکه وقتی به زمین می‌ریزد، هر قطره‌اش صدها قطره و هزاران قطره بلکه دریایی از خون می‌شود و در پیکر اجتماع وارد می‌گردد. بزرگترین خاصیت شهید، حماسه‌آفرینی اوست. در ملت‌هایی که روح حماسه مخصوصاً حماسه الهی می‌میرد، بزرگترین خاصیت شهید این است که آن حماسه مرده را دوباره زنده می‌کند. پس شهادت از نظر اسلام برای شهید یک موفقیت و بزرگترین آرزوست. باید دانست شهادت تنها برای این نیست که دشمن مغلوب شود؛ بلکه حماسه‌آفرینی نیز در شهادت هست. اگر اباعبدالله و یارانش در آن روز شهید نمی‌شدند، این همه حماسه کی به وجود می‌آمد؟ شهادت حسین بن علی (ع) این عظمت، اهمیت و شکوه راپیدا می‌کند که دهها و صدها و بلکه هزاران سال زنده بماند و مردم بیایند و گوش کنند و درس بیاموزند و جان بگیرند و به حرکت درآیند.

خود حقیقی
از سید حسین ساداتی‌فر[16]
حیات انسان گاه بستر حوادث و تلاطماتی می‌شود که آن حوادث، مسیر زندگی او را تغییر می‌دهد. گاهی در لحظه‌ای خاص، انسان به خود می‌آید و به دنبال گمشده‌ای می‌گردد که در هیچ یک از قالب‌های مادی و ظواهر دیگر نمی‌تواند پیدا کند. این لحظه به خصوص می‌تواند تکرار شود. به هر حال، انسان بالاخره در یک مقطع از زندگی خود منقلب می‌‌شود و به دنبال گمشده خود می‌گردد؛ به اصطلاح می‌خواهد به خویشتن خود عروج نماید. معنای این کلام این است که از میان خوشبختی‌ها، رنج‌ها، دردها، خنده‌ها و گریه‌ها «چیزی» وجود دارد که از همه این مسائل مجزا است و آن چیز «خود حقیقی» انسان است که خودش بدان واقف نیست. آنچه در ضمیر و طبیعت انسان دارای ارزش است، «ضمیر نابخود» یا «خود حقیقی» است. انسان تا زمانی که این بعد را برای خود تعریف نکند همانند گوی کوچکی در صحرای جهل سرگردان می‌باشد. برای شناخت این حقیقت انسان به تمرین و ممارست در امر شناخت احتیاج دارد. چنانکه در کتاب معرفت نفس آقای حسن‌زاده آملی شناخت نفس سودمندترین شناخت‌ها معرفی شده است. «معرفه النفس انفع المعارف». بعد دیگر ارزش شناخت نفس، معرفت به حدیث قدسی پیامبر اسلام ( ص) است که می‌فرماید: «من عرف نفسه فقد عرف ربه» هر که خود را بشناسد، آنگاه خدای خود را خواهد شناخت.
بنابراین چه نیکو و زیباست در این چند صباحی که در این عالم خاکی هستیم، هدف و نشان خود را بشناسیم و تیر معرفت و شناخت خود را به سوی آن هدف که همانا خودشناسی و خداشناسی است هدایت کنیم. ان شاءالله.

تنهایی و خداجویی
از شهید حسین سلیمی مجاوری
لشکر نومیدی به سویم هجوم آورده است و درفش تسلیم را از من طلب می‌کند. درها را به روی خود بسته می‌بینم. درد دل، درد جدایی، درد همه چیز داشتن و هیچ نداشتن غوغا می‌کند. در قلبم احساسی دارم، که نمی‌دانم چیست؟ گاهی اوقات آنچنان درمانده و مبهوت هستم که یارای جنبیدن ندارم و لذا زندگی بر من سخت می‌گذرد. به دنبال چیزی می‌گردم ولی نمی‌یابم. می‌خواهم در زندگی پیروز شوم. می‌خواهم این حصار محکم را که مرا درون خویش محبوس کرده است، بشکنم. می‌خواهم نابودش کنم اما نمی‌توانم. دردی است جانگداز، وای! چقدر یافتنش مشکل است. او ، آسانش می‌پنداشتم. می‌دانی که را می‌گویم؟ همان کسی که همه چیزم از اوست. ولی اف بر شیطان! می‌خواهد همدمم شود. می‌خواهد مرا برباید. می‌خواهد وعده خویش را جامه عمل بپوشاند. ای خدا! ای الله ! من او را دوست ندارم. من تو را می‌خواهم. من شهد شیرین لبان تو را آرزو می‌کنم. من تو را می‌خواهم. ای خدا ! آرزوی بزرگی نیست. پول نیست. گنج قارون نیست. مقام و مکنت دنیا نیست. من فقط تو را می‌خواهم.
می‌خواهم با من باشی. مرا دوست داشته باشی و چراغ راهم باشی. با من باشی، حال دانستی که درد من چیست؟ درد من خداجویی است؛ درد بی‌کسی است. کسی نمی‌تواند همدم من باشد جز او، جز او.

همه چیز برای خدا و از خدا
هنگامی که از طرف دانشگاه قصد رفتن به جبهه را داشتم، نیتم پاک و خالص بود، فقط خدا در نظرم بود. من می‌دانستم که خداوند متعال در مصحفش فرموده: «ان تنصروا الله ینصرکم و یثبت اقدامکم»
اگر خدا را یاری کنید، خداوند شما را یاری خواهد نمود. مسأله جالب شرطی است که در آیه فوق آمده است. آیه فوق یک ایده و الگو به انسان می‌دهد؛ هدف و انگیزه می‌دهد. شرط خداوند در آیه فوق شرط حیات است، شرط زندگی است. یک زندگی که در آن خداوند به عنوان یک عامل محرک و ممد مطرح نباشد، چه ارزشی دارد؟ به راستی در این دنیای پرتلاطم مکار و در جایی که از هر طرف رذایل و خبائث قصد فریب انسان را دارند، چگونه می‌توانیم بدون نظر و یاری خداوند زندگی کنیم؟ چه تضمینی داریم که به خطا و بیراهه نرویم؟ برای اینکه این مسأله برای ما ملموس باشد باید به آن اعتقاد عمیق پیدا کنیم. باید به آن یقین پیدا کنیم و با آن زندگی کنیم. من این رمز عظیم را یافتم و ای خدا! تو قهاری و ناصری و من فقط از تو یاری می‌خواهم. تو را به دماء شهدا و به پنج تن آل عبا قسم می‌دهم که در این دنیای پرفریب و ریا مرا به خود وامگذار یاریم کن. دستم را بگیر. همواره از چاه ضلالت محفوظم بدار. خداوندا از تو می‌طلبم و عاجزانه می‌طلبم. خودت گفتی که مرا بخوانید. خودت گفتی که مرا با صدای بلند بخوانید. خدایا می‌خواهم در این دنیا پاک زندگی کنم و پاک بمیرم. خدایا ! با نفسی پاک مرا به سویت ببر. خدایا! می‌خواهم اسلام را یاری کنم. می‌خواهم دینم را به تو ادا کنم. خداوندا! در عین حالی که سر تسلیم و عجز در برابر مشیت الهی فرود می‌آورم ولی می‌خواهم تا رسیدن به پاکی از دنیا نروم. خدایا ! مرا در راه رسیدن به اهدافم یاری کن. تو قادری. تو یاور و ناصر من هستی.

سحرگاه رمضان 25/3/65
کربلای حسین و کربلای ایران
امروز عاشورا مصادف با واقعه جانسوز کربلاست. روزی که شقاوت به نهایت و مظلومیت به حد اعلای خود رسیده است. واقعه کربلا به دلیل شهادت امام حسین (ع) و یارانش، واقعه‌ای انسان‌ساز است؛ واقعه‌ای است که در کمال مظلومیت واقع شده است. این واقعه نمایش اوج ایثار، شهادت و فداکاری است. واقعه‌ای که در آن شهادت طفل تشنه‌لب حضرت، نبرد نابرابر حضرت عباس، شهادت علی اکبر نوجوان و بالاخره به سرنیزه‌رفتن سر مبارک امام اتفاق افتاد. اینها همه و همه وقایعی هستند که سنگ را آب می‌کنند چه برسد به انسان. کربلا حرکتی انسان‌ساز است؛ پیامی است برای تمامی مظلومان ستم کشیده که بیعت با ظالم ناممکن و اتفاق بین حق و باطل نشدنی است. باید جلو ظلم ایستاد حتی اگر این ایستادگی به بهای جان تمام گردد. از کربلا به سادگی نباید گذشت. کربلا برای تمام انسان‌ها در همه دوران و اعصار، درس بزرگی است. امروز کربلا در ایران بوی دیگری دارد. ایران نیز خود کربلای دیگری است. رهبر کبیر انقلاب، سرزمین خشک و تفتیده جنوب و جوانان رزمنده آن، همه و همه تجسم عینی کربلای امام حسین (ع) هستند.

استمدادنامه شهید احمد سپهر[17] از همکلاسیهایش برای حضور دوباره در جبهه
شهید احمد سپهر به منظور استمداد از دانش‌آموزان مدرسه امام صادق ( ع) شهرستان قم، جهت شرکت در جبهه نوشت:
… باز هم بیندیشید: در این دوران عمرمان که گذشته است و دیگر هم نخواهد آمد، چه دوستانی داشته‌ایم که از دست رفته‌اند، چه بسیار کسانی که با ما همراه و هم‌صدا بوده‌اند و سال‌های سال با یکدیگر هم‌سنگر و هم‌نوا بوده‌ایم و اینک از هم دور افتاده‌ایم. چه یارانی از ما که بی‌صدا در ظلمات شب به اوج آسمان‌ها رفتند! چه ستاره‌های درخشانی که در شب سیاه ستم در آسمان نورافشانی کرده‌اند و خاموش گشته‌اند! چه گل‌های زیبایی که دست تطاول باد خزان آن‌ها را پرپر کرد و چه لاله‌های خونرنگی که خون سرخشان بر زمین ریخت و داغشان بر دلمان ماند! شقایق‌های پرپری که لحظه‌ای یادشان و خاطره غم‌انگیزشان از دل نمی‌رود. گل‌های معطری که فضای شهرمان را با بوی خوششان عطرآگین کرده‌اند و اکنون سر به زیر خاک گرم و سیاه فرو برده‌اند، آن نیلوفران خاکی که جسم کبود و پاره پاره‌شان درس عشق و فداکاری به ما می‌آموزد و آن حق‌پیشگان دلاور که در اعماق سیاهی‌ها روشنگر راه بی‌فروغ زندگی ما بوده‌اند، آن گوهرهای شب چراغی که لحظه‌ای بیش ندرخشیدند و در قلب شب تیره فسردند… اکنون کجایند؟ … نکند … یادشان را همراه جسد مطهرشان در زیر خاک دفن کرده باشیم! …؟ بیایید تا به ندای «هل من ناصر ینصرنی» حسینی لبیک گوییم. آری به گوش جان می‌شنوم آن ندایی که از میدان کربلا طنین‌انداز است: «کجایند آنان که ادعای یاری دین را دارند؟»
آن‌ها رفتند … آیا ما همان‌هایی نیستیم که تا قبل از جدایی با یکدیگر عهد و پیمان بسته بودیم که تا آخرین نفر به دنبال هم، راه را بپیماییم؟ … آیا ما نبودیم که بر خاک شهیدانمان حاضر شدیم و با آن‌ها میثاق فداکاری بستیم؟!! پس اکنون چرا خفته‌ایم؟ ما را چه می‌شود؟ آیا … آیا … آیا نمی‌خواهیم در روزهای آینده از یکدیگر شرمنده نباشیم و باز در کنار هم باشیم ؟!.

چرا پاسداری از کیان اسلام و مسلمین
دست نوشته‌ای به قلم محمدرضا قائمی کرمانی[18]
در این زمان آفتاب در برابر انوار قدسیه رزمندگان همانند شمعی است و نوری ندارد. در زمستان سرد غرب و تابستان گرم جنوب لاله‌های همیشه بهار می‌رویند و دیگر گل‌ها از شکفتن شرم دارند. زمانی که در جبهه، شیران روز و زاهدان شب لحظه‌ای آرام و قرار ندارند، امواج دریا شرم دارند خود را خروشان و کوبنده بدانند. در این زمان سرخی خون شهید بر سرخی گل سرخ غالب شده است و دیگر این گل، رنگی ندارد. پس زمان، زمان حساسی است و در این زمان حساس وظیفه من و توست که به جبهه‌ها رفته، از کیان اسلام و مسلمین پاسداری کنیم.

5/1/63
مسافر و گام در راه
شهید حمید کیوانی[19]
… یک مسافر در طول مسیر خود باید هرچند یک بار در کنار چشمه‌‌ای یا حتی بر لب پرتگاهی، ذره‌ای بنشیند و کوله‌بار خویش را بازبینی نماید. باید به راه رفته بنگرد و فرازها و فرودهای دشت‌های سبز و گردنه‌های هول را در نظر آورد. مسافر باید به طلوع‌ها و غروب‌ها بیندیشد، به وقتی که شب سیاه و سنگین روی سینه زمین می‌نشیند و راه نفس را بر او می‌بندد؛به وقتی که نور آفتاب در خنکی نسیم صبحگاهی بر همه جا جاری می‌شود و … مسافر باید بیندیشد و آینده را، راه پیش رو را، بسنجد و هرچه محکم‌تر چاروق‌های خود را ببندد و کوله‌بار بر دوش کشد، چوبدستی را درکف نهد وگام در راه.

زیباترین پیام
بدانید که مادران ما، فرزندان خود را برای شهادت زاییده‌اند و شهادت در این عصر زیباترین پیام است. در این عصر به دلیل زیاد شدن معنویت در جامعه دیگر نیاز نیست کسی به دنبال شهادت برود و یا آرزوی شهادت کند، چرا که این نعمت الهی خودبه خود خودش به سراغ انسان‌های وارسته می‌آید . به هوش باشیم که اینجا میدان مسابقه اعمال است. امروز فرشتگان بر تو نازل می‌شوند و ملائک در خدمت تو هستند. فقط باید خوب حرکت کنیم و خوب آرزو کنیم. آرزوی خوب باید با تقوی و آگاهی همراه باشد. هر قدم که برمی‌داریم به قیامت و حساب و کتاب و مرگ نزدیکتر می‌شویم. در این مسیر افرادی که به فکر خودشان نبوده‌اند و همچنان سرگرم بدی‌ها و زشتی‌ها باشند، با دست خالی حرکت کرده‌اند و در حقیقت زیر بار امانت شانه خالی کرده و سستی نموده‌اند. اما افردی که با دو بال شناخت و عشق حرکت می‌کنند، زودتر از هرکس شهادت‌نامه خود را به دست می‌گیرند و شهید می‌شوند. امروز اسلام محتاج این است که افراد را به خط عقل و تعبد و ولایت دعوت کنیم. باید تاکید کرد هر عاملی که باعث ایجاد فاصله از خط ولایت شود خلاف است و عمل کننده به آن مغرض و ناآگاه است. امروز کسی نباید فقط به دنبال مسائل خودش باشد. باید آرزوهایمان را در جهت آرزوهای شهدا تطبیق دهیم فکر کنیم. آیا به راستی وظیفه محوله‌ای که بر دوش داریم، به خوبی انجام داده‌ایم. باید وابستگی‌های دنیا را رها کنیم. این را باید از شهدا یاد بگیریم. اگر این گونه عمل کردیم دیگر به دنبال گرفتاری‌ها و اختلافات نمی‌رویم. اگر به فکر اختلاف و عیوب و حرف دیگران افتادیم، شک نکنیم که خدا ما را به خودمان وا گذاشته است. حب دنیا آدم را اسیر می‌کند. بنابراین باید با تقوی، خودمان را حفظ کنیم. تقوی ایمان ما را حفظ می کند و آنگاه ما قادر خواهیم بود، انقلاب را پاسداری ‌کنیم. باید دیندار واقعی بود، دین؛یعنی، روش و برنامه الهی. دین؛یعنی، گرفتن خط از آفریدگار. دین حرکت به سمت جلو را به انسان نشان می‌دهد و آدمی را از حرکت‌های قهقرایی نجات می‌دهد.
حب دنیا را چگونه می‌توان واقعاً از دل خارج کرد؟ وقتی خالق در نظرتان عظیم شد. بدین سبب ماسوای او در چشم‌هایتان کوچک می‌شود. انسان چون خدا را شناخت، دنیا در نظرش کوچک می‌شود. وقتی به بقا پیوست، فنا در دل انسان خو می‌کند.
هیچ کس آمدن و رفتن ما را زمزمه نخواهد کرد و معنای «زمانه» همین است: رفتن و از یاد رفتن. دردی اگر با من است درد خاموش بودن و از درون گریستن است که اینجا کسی درد ما را نمی‌فهمد و سکوت ما را جاودانه می‌سازد.
می‌دانید معنای پیروزی خون بر شمشیر یعنی چه؟ یعنی همین که خون سند استقامت باشد. خون یعنی گذشت؛یعنی فنا، یعنی عشق و عبودیت خدا، یعنی اینکه شهید می‌دهیم تا روشن شود شمشیر دست کیست و شهید می‌دهیم تا شمشیر دست خون باشد. شمشیر باید در دست عشق باشد.
خدا برای هیچ انسانی دو قلب قرار نداده است تا در سینه او دو عشق بگنجد. برای خدا کار کردن یعنی ابتدا غریبه‌ها را بیرون کردن؛یعنی به دیگران غیر از خدا گوش کر حواله کردن! امروز وابستگی به خون پیدا کرده‌ایم، به امید اینکه هر چه زودتر حرکت کنیم تا در کربلا از مصیبت‌هایی که بر ما رفته است، پیش حسین (ع) شکایت کنیم. پرچم سرخ مجید (محمدزاده) در حرکت است به دنبالش باشیم.

آخرین دست‌نوشته شهید سیدساعد هاشمی[20] چند ساعت قبل از شهادت
این جملات را در لحظات قبل از نبرد و در شبی که امید زنده ماندن تا شب دیگر را ندارم می‌نویسم. رسول اکرم (ص) می‌فرمایند:
«برترین شهدا آنانی هستند که در خط مقدم به شهادت رسند و تا هنگام کشته شدن روگردان نبرد نباشند و اینانند که در غرفه‌های بلند بهشت آرمیده‌اند و خداوند به رویشان لبخند می‌زند و برای آنان حسابی نیست.»
آری، من نیز صف اول را برگزیده‌ام و روی بر نمی‌تابم تا آنکه جنازه پاره‌پاره شده‌ام را به موطنم باز گردانند. راستی چرا به جبهه آمدم؟ راستی چرا شهادت را برگزیدم؟ چرا از درس و مدرسه بریدم و جنگ و پیکار را برآن مقدم دانستم؟ در حالی که موقعیت باصطلاح بزرگی در پیش رو داشتم و تا چند صباح دیگر با بازگشایی دانشگاهها می‌توانم به تحصیل ادامه دهم و با استفاده از معافیت تحصیلی به دور از هیاهوی نبرد و جنگ در گوشه‌ای خزیده و تنها به درس خواندن و ادامه تحصیل بپردازم، اما چرا چنین نکردم؟ پاسخ به این سوأل و تمام سؤالاتی که شاید در ذهن تمام دوستان و آشنایان بیاید همان سخن امام حسین (ع) در روز ورود به صحرای کربلاست که با خویش زمزمه کرد‌ه‌اند:
اگر چه دنیا و آنچه در آن است زیبا و دوست داشتنی است، اما خانه آخرت زیباتر و برتر است. اگر قرار است اموالی که در دنیا جمع‌آوری کرده‌ایم را بگذاریم و برویم پس چه بهتر که آن‌ها را در راه خدا انفاق کنیم. اگر قرار است روزی از این دنیا برویم چه بهتر که در راه خدا قطعه قطعه شویم، به همین دلیل من هر سه را برگزیدم، تکه تکه شدن جسمم را در راه خدا، ترجیح آخرت بر دنیا را و انفاق مال در راه خدا. من راهی را برگزیدم که در آن، پاسخ سؤال به نکیر و منکر قبل از موت را در صحنه رشادت و نبرد دهم و در صحنه رشادت و نبرد است که رسول اکرم (ص) می‌فرماید: شهید در زیر برق شمشیری که بالای سرش بود، آزمایش را پس داده است. من راهی را انتخاب کردم که در صف اول به شهادت برسم. برای مردان الهی و برای انسان که خود را و جانش را به خداوند فروخته است مرگ طبیعی ننگ است و از همه جالب‌تر آن است که سیدالشهداء (ع) در روز عاشورا می‌فرمایند: «من به سوی مرگی می‌روم که برای جوانمردان ننگ نیست، آنگاه که مرگ در راه عقیده اسلام و هدف حق باشد و مرد بخواهد با ایثار جانش از مردان نیک حمایت کند و از دشمنان خدا دوری گزیند من جانم را در طبق اخلاص گذارده و دست از زندگی می‌شویم، اگر زنده ماندم پشیمانی ندارم ….»
خداوندا! من امشب آماده می‌شوم که فردا در صف شهدای معرکه باشم تا بلکه به لطف خداوند در روز ظهور آخرین ذخیره الهی (عج‌ا…) در حالی که خون، کفنم را رنگین کرده است سربازش باشم. این مقامات وعده داده شده کجا و مدرک مهندسی و ثروت دنیا و اصلاً خود دنیا و مافیهای آن کجا! همه‌اش را به عشق یک دیدار او که مولایم است زیر پا می‌گذارم.
آری، امام خمینی رهبر بزرگ انقلابمان می‌گویند: «آنان که حلقه ذکر عارفان و دعای سحر و مناجات حوزه‌ها و روحانیت را درک کرده‌اند، در خلسه حضورشان چیزی جز شهادت ندیده‌اند.»
و اما سخنی چند درباره دانشگاه:
اکنون که پس از مدت‌ها قرار است دانشگاهها دوباره بازگشایی شود، امیدوارم در دانشگاه شاهد حاکمیت فضای اسلامی باشیم. من در زمانی به تحصیل در دانشگاه پرداختم که اطاق‌های آن به جای علم و تحصیل، اطاق جنگ و فرماندهی شعب مختلف گروههای چریکی در کردستان و خوزستان و محل جاسوسی و خیانت و وطن‌فروشی بود و نه دانشی که به قول رسو‌ل‌الله (ص) ریشه تمام نیکی‌هاست.
این یک اصل اساسی و غیر قابل انکار است که سرنوشت یک ملت و یک کشور بعد از توده‌ها در دست طبقه تحصیل کرده آن است. برخی از این تحصیل‌کرده‌ها ممکن است ملتی را به زنجیر بردگی و استعمار بکشند. برخی از روشنفکران تحصیل‌کرده در خارج دارای ‌تفکر غرب‌زدگی و شرق‌زدگی بوده و مسخ فرهنگ غرب شده‌اند. اینان همان دزدانی هستند که با چراغ به دزدی آمده‌اند و بسیار خطرناک هستند، اینها افرادی هستند که در چند صباحی به دور از فرهنگ اسلام و استشمام هوای وطن بوده‌اند و رسالت خود را فراموش نموده و پیام‌آور غرب و شرق شده اند. حتی برخی از آنها که به غرب وشرق نرفته و از این حد هم فراتر رفته‌اند و کعبه آمالشان غرب و شرق شده است. در برابر اینها چه باید کرد، دانشجویان عزیز نمی‌توانند تردید کنند که جهانخوران غرب و شرق برای به دست آوردن مقاصد شوم خود (ایجاد استعماری نو درکشورهای جهان سوم) از روش هجوم به فرهنگ و ادب کشورهای ضعیف استفاده می‌کنند. آن‌ها این مهم را از طریق تربیت معلمین و استادان غربی و شرقی و به کار گماردن آنها در دبستان‌ها، دبیرستان‌ها و دانشگاهها به دست می‌آورند. مهمترین نمونه این توطئه، معلمین مدارس راهنمایی و حتی ابتدایی هستند که بیش از آنکه ایرانی باشند غربی‌اند و این مورد را من در مدت کوتاه تدریسم دیده‌ام. مسخ فرهنگی توده‌ها کار تازه‌ای نیست. دشمن با تأسیس بیمارستان و کالج در اصفهان از سال‌های قبل از جنگ جهانی دوم برای تحقق این هدف اقدام کرده است. آن‌ها درصدند که به دست قشری از بومیان، ملتی را به استعمار و بردگی بکشند.

سنگرسازان بی‌سنگر
شهید مسعود آخوندی[21]
ما در موقعیتی نزدیک به خط مقدم مستقر هستیم، البته آتش می‌بارد ولی نه مثل خط مقدم. فقط هواپیما می‌آید و گلوله و توپ ولی خبر از تیربار و این جور چیزها نیست. من بی‌سیم‌چی هستم. دو شب به خط مقدم می‌روم و دو شب برمی‌گردم اینجا و استراحت می‌کنم. کسی نمی‌داند وقت رفتن به خط مقدم چه حال و هوایی دارد. آن چیزی که مردم از جنگ و رزمنده و مجروح می‌دانند با آنچه که اینجاست فرق می‌کند. عصر فرمانده گروهان مهندسی رزمی جهاد اصفهان ما را صدا می‌زند، وضو می‌گیریم و من بی‌سیم را برمی‌دارم و آماده حرکت می‌شوم. ما به خاطر سردی هوا و برای اینکه تا صبح باید روی خاک و گل دراز بکشیم حسابی خودمان را می‌پوشانیم به طوری که به سختی می‌توانیم تکان بخوریم. وقت حرکت، هیچ کس نمی‌داند آیا تا صبح سالم می‌ماند یاخیر. حتی آن چیزی که تا امروز من از جهاد می‌دانستم، با این که اینجاست کاملاٌ فرق دارد و به نظر من کار جهادگران از رزمندگان هم سخت‌تر است. وقت حرکت، هرکسی حال و هوای خودش را دارد و با خدا راز ونیاز می‌کند هم به خاطر عشق به الله و هم به خاطر خلوص نیت. خلاصه اینکه نزدیک خط مقدم یک سنگر کوچک داریم که آنجا توقف می‌کنیم. ما اینجا نمازهایمان را نشسته می‌خوانیم چون سقف سنگرها کوتاه است و مرتب آتش دشمن می‌بارد. من باید کنار در باشم تا با فرمانده دائماً در تماس باشم تا دستور حرکت بگیرم. به محض دستور حرکت راننده‌های لودر و بولدوزر شروع به حرکت می‌کنند. من هم در نزدیکی‌های خط مقدم به دنبال معاون فرمانده حرکت می‌کنم. دیشب وقتی در کنار هم راه می‌رفتیم آتش شدیدی بارید و ما در گودالی افتادیم. دیدم صدای ناله معاون بلند شد و زخمی شد. او را به عقب بردند و ما در محل تعیین شده خاکریز زدیم. رزمندگان 30 متر از ما جلوتر و در سنگر بودند و ما سنگرسازان بی سنگر مشغول ساخت سنگر بودیم و من هم مرتب دنبال فرمانده این طرف و آن طرف می‌دویدم. شاید آن شب 60 نفر از بچه‌ها زخمی شدند. واقعاً که صحنه جنگ حال و هوای عجیبی دارد.

خوشا به حال آنهایی که به جنت برسند
شهید محسن هنردوست[22]
… و روزی خواهد رسید که گویا آن لحظه را جلوی چشمم می‌بینم. تمام وقایع این دنیا، تمام ماجراها، تمام شکست‌ها و پیروزی‌ها، همه و همه و هر آن چیزی که در این دنیا اتفاق افتاده و خواهد افتاد، گویا خورشیدی است که با طلوعش از فجر، شروع و با غروبی در آن سوی زمان به پایان می‌رسد. اصلاً انسان همه چیز را در جلوی چشمش می‌بیند. انگار قیامت بر پا شده است ولی انسان در غفلت و خودسری به سر می‌برد. آخر انسان تا چه حد مغرور و خودخواه است و خداوند چه دقیق فرموده که: « دنیا متاع الغرور است»، تا وقتی هست همه را در کام خود می‌کشد و آنها را به سر منزل بدبختی و فلاکت می‌رساند مگر آنهایی که شیفته و فریفته این دنیای فانی نشدند و خود را هرگز به این کالای پست وبی ارزش نفروختند. آن‌ها قیامت و ارزش خود را شناختند و فهمیدند که دنیا چون پشیزی است در مقابل عظمت روح و بزرگی مقام و مرتبه انسان. و چه بسیار در قرآن به این مطلب اشاره شده است که اکثر انسان‌ها در دنیا در خسران هستند و نفوس خود را به متاعی بسیار ناچیز خواهند فروخت. خوشا به حال آن‌هایی که به جنت المأوی او برسند چرا که فقط آنجا مأوی و مسکن امن است. اگر انسان بخواهد جایی را برای سکنی گزیدن انتخاب کند فقط بهشت ابدی ارزش چنین روح بزرگ وعظیمی را دارد و نه هیچ جای دیگر.

آوای مهیب مرگ
بخشی از نامه شهید نعمت ا… مجلسی[23] به آقای رسول جمالیان
برادرم، خوشا به حال انسانی که واجبات الهی را انجام دهد، در سختی‌ها شکیبا باشد، در هنگام شب، خواب را با راز ونیاز با خدا سودا کند تا آنگاه که خواب چشمانش را برباید، زمین فرشش و دست‌ها بالش او باشد. در میان دوستانی زندگی کند که دیدگانشان از بیم معاد، بیدار و تنشان با بسترهای آسایش ناآشناست.آنان که همواره نام خدا بر زبانشان جاری است و با استغفار فراوانشان محو گناهان را آرزو می‌کنند. شما دعا کنید که ما نیز جزو این دسته انسان‌ها باشیم. آری، دلم می‌خواهد که خون گریه کنم زیرا عمری سپری شد، لحظات خوبی سپری شد ولی حیف و صد حیف؛فقط موقعی به خود می‌آییم که آوای مهیب مرگ به سراغمان می‌آید، آن لحظه هم زمان اندکی است و سپری می‌شود. آری، برادر عزیزم،
همه تقصیر من است؛اینکه خودم می‌دانم؛
که نکردم فکری که تأمل ننمودم روزی، ساعتی یا آنی؛
که چه سان می‌گذرد عمر گران؟
کودکی رفت به بازی، به فراغت، به نشاط، فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات؛
همه گفتند کنون تا بچه است بگذارید بخندد شادان؛
که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست، بایدش نالیدن؛
من نپرسیدم هیچ، که پس از این ز چه رو نتوان خندیدن، هیچکس نیز نگفت، زندگی چیست؟ چرا می‌آییم؟
بعد از این چند صباح به کجا باید رفت؟
با کدامین توشه، به سفر باید رفت؟
من نپرسیدم هیچ، هیچکس نیز نگفت … .

مادر
از شهید محمدعلی بهرامی[24]
هستی و وجود هر موجود زنده‌ای بستگی به وجود مادر دارد. آدمی هر چه هست و هر چه دارد، در سایه وجود مقدس مادر است. مادر، کلبه بزرگ و دوست داشتنی است. مادر، فرشته آسمانی است که جایش در بهشت است. زمانی که طفلی بیش نبودیم و یک کلمه هم نمی‌توانستیم حرف بزنیم و حتی پشه‌های را نمی‌توانستیم از خود دور کنیم، چه کسی به ما محبت کرد و برای ما زحمت کشید؟
بزرگواری و انسانیت مادر را نمی‌توان فراموش کرد. در وجود مادر تمام صفت‌های خوب نهفته است. او همیشه راحتی مرا به راحتی خودش ترجیح داده، من هم به خاطر مهربانی‌های بیش از اندازه اوست که بیش از هر کس و هر چیزی دوستش دارم. دوست دارم هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شوم، چهره مهربان مادرم را ببینم و دست گرم و پر مهر و محبت او را بوسه زنم. می دانم هر اندازه احترام مادر را داشته باشم، باز به اندازه کمی از محبت‌های او نمی‌شود اما مادر برای من عزیز و بزرگوار است و برای بزرگداشت او باید به او احترام بگذاریم. روز مادر، روز قدردانی و حق‌شناسی از زحمات بی شائبه و خدمات پر ارزش انسانی مقدس به نام «مادر» است. مادر وظیفه‌شناس، همواره پاک‌ترین و بی‌آلایش‌ترین محبت‌های خود را نثار فرزندان می‌کند و برای پرورش کودکان خود از جان مایه می‌گذراد، از لذت تفریح و آرامش خود صرف نظر می‌کند تا رفاه و آسایش جگرگوشه‌های خود را فراهم آورد. مادر، انسانی مهربان و غم‌خوار، با احساس و باصفاست. مهر و محبت نسبت به فرزند در وجودش می‌جوشد و موج می‌زند. مقام والای مادر تا بدان پایه است که پیغمبر اکرم (ص) بهشت را زیر پای مادران می داند؛یعنی، کسانی می‌توانند مورد عنایت و رحمت خداوند قرار گیرند که رضایت خاطر مادر را جلب نمایند و با انجام تکالیف فرزندی موجبات خشنودی او و خالق او را فراهم آورند.
از این رو برای تجلیل و بزرگداشت مادر روزی را به نام «روز مادر» نام نهاده‌اند تا در این روز از کوشش‌ها و تلاش‌های مادران قدرشناسی شود و فرزندان فرصت یابند تا در چنین روزی بیشتر به نقش مادران در به وجود آوردن کودکان بیندیشند و از صمیم قلب در پیشگاه مادران سر تعظیم و تکریم فرود آورند.
روز مادر، روز تجلی احساسات و عواطف است. روز تجدید عهد و پیمان و روز یادآوری فداکاری‌ها و بزرگواری‌های مادر است. قدر و ارزش مادر را با گرانبهاترین هدایا نیز نمی‌توان سنجید.

یادنامه کوچ عاشقانه
از ابوالقاسم کبیری برادر شهید محمدرضا کبیری[25]
شب زمستان، کنار اروند رود بود ولی شوق پایان انتظار، گرمای خاصی به آن بخشیده بود. گردان حضرت رسول (ص) بیش از ده ماه برای این لحظه انتظارکشیده بودند. ما هم به همراه گردان امام رضا (ع) حدود هفت ماه بود که روز شماری می‌کردیم. همه بچه‌ها برای دو سه ماه به منطقه می‌آمدند ولی بعد از آمدن عهد می‌کردند که تا در عملیات شرکت نکنند، بر نگردند. این انتظار طولانی، شیرینی لحظات آینده را صد چندان کرده بود. چه خواهد شد؟ از چه طریق به هدف خواهیم رسید؟ از بین بردن دشمن یا شهادت؟ از چند روز قبل که گردان حضرت رسول (ص) از ما جدا شده بود رضا را ندیده بودم ولی گاهی به دیدن محمود که با من در گردان امام رضا (ع) بود می‌رفتم تا در لحظاتی که شاید آخرین لحظه‌ها بود بیشتر او را ببینم. گر چه هنوز دوران نوجوانی را پشت سر نگذاشته بود ولی روحیات مردانه‌ای داشت. با دیدن محمود جای خالی رضا را بیشتر احساس می‌کردم و چهره او در نظرم مجسم می‌شد. ده ماه بود که دانشگاه را رها کرده بود ومستقیماً از دانشگاه صنعتی اصفهان به جبهه آمده بود چرا که می‌گفت: امام فرموده‌اند که جبهه هم دانشگاه است. با چه شور و حالی با بقیه بچه‌ها دم گرفته بود که کربلا، کربلا، ما داریم می‌آییم … . و حالا با همان حرارت با بقیه غواص‌های گردان حضرت رسول از ما جلو افتاده بود تا برای عبور از اروند و خورشیدی‌ها و سیم خاردارها و مین‌های جزیره ام‌الرصاص و عبور از دیوار دفاعی دشمن و شکستن خط مقدم آماده شوند و راه را برای کربلاییان باز کنند. این چیزی بود که در سینه‌زنی‌ها برای آن دست به دعا بر می‌داشتند. یادم می‌آید وقتی سه ماه پیش برنامه عملیات عوض شد و قرار شد شاخ شمیران را آزاد کنیم فرمانده تیپ، همه گردان‌ها را جمع کرد و گفت: چون برای آموزش غواص‌ها خرج زیادی شده است، گردان حضرت رسول (ص) را برای عملیات آبی نگه می‌دارند. تصمیم درستی هم بود چون آماده کردن یک غواص کار آسانی نبود. ما وقتی کنار بچه‌های گردان حضرت رسول (ص) می‌ایستادیم احساس تانکی را داشتیم که با ناو نیروی دریایی عکس یادگاری می‌گیرد ولی انصافاً اگر ما هم جای بچه‌های گردان حضرت رسول (ص) بودیم، قبول این تصمیم برایمان سنگین بود. چند ماه بیشتر از ما انتظار عملیات را کشیده بودند ولی در لحظه موعود به آنها مجوز عبور نمی‌دادند. این بود که وقتی سه گردان را در حسینیه جمع کردند تا طبق معمول عزاداری ماه محرم برگزار شود، مصیبت بچه‌های گردان حضرت رسول باعث شد که نوحه‌ها عوض وبچه‌ها بخوانند که:
یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند
گر چه مورد اعتراض این شعر، ما بودیم ولی انصاف واردمان کرد که همراهشان دم بگیریم و سینه بزنیم. بعد از برگشتن به محل گردان امام رضا (ع)، محمود با لحنی که سعی می‌کرد جدی باشد گفت: بابا، این بچه‌های حضرت رسول (ص) هم شورش را در آورند و ما نفهمیدیم که امشب برای امام حسین (ع) گریه کردیم یا برای بچه‌های گردان حضرت رسول (ص)؟ اما آیا دوباره رضا را می‌دیدیم؟
قبل از به آب زدن برای شروع عملیات، باید در زیرزمین هتل خرمشهر در کنار اروند مستقر می‌شدیم. گردان حضرت رسول (ص) هم باید قبل از ما برای خط‌شکنی از همین هتل عزیمت می‌کردند. هنوز چند دقیقه‌ای به ساعت ده شب مانده بود و غواص‌ها از هتل خارج نشده بودند.
عجب هتلی! همه پس از رسیدن به مقصد در هتل اقامت می‌کنند و ما قبل از حرکت به سمت آن در حرکتیم. دقایق ارزشمندی بود و می‌شد سه برادر، آخرین صحبت‌های قبل از حمله را داشته باشیم. به محمود گفتم که جایی نرود تا رضا را پیدا کنیم. گر چه لباس‌های یک شکل، همه غواصان را به جمعی از ملائک تبدیل کرده بود ولی قامت بلند رضا در شناسایی‌اش کمک می‌کرد. وقتی هر سه کنار هم ایستادیم، زمان، سرعت حرکت خود را از دست داد. هیچگاه کلمات را اینقدر ناقص ندیده بودم. آنچه در دل داشتیم در قالب این لغات قابل ابراز نبود. باید بهترین کلمات انتخاب می‌شد. هیچ نبود جز اینکه مراتب بسیار پایین آن، حد اعلای عشق و شور و محبت بود. به عنوان آخرین کلام گفتم: «محمود جان، رضا جان، مواظب خود باشید » ولی وقتی آخرین احساس رضا در چهار چوب کلام شکل گرفت، دیدم آنچه من در کنار رضا قیاس کرده بودم فاصله بین تانک و ناو نبود بلکه اکنون ذره‌ای خاکی در کنار پرنده‌ای افلاکی ایستاده بود. همیشه اینطور بود. همیشه می‌خواست وسایل سفرش کامل باشد ولی بار اضافی نداشته باشد. حق‌الناس را مانع پرواز آزادانه می‌دید هر چند حق برادرش باشد لذا آخرین جمله‌اش ، وجودم را به آتش کشید و کلامش بارها در ذهنم طنین انداخت: «برادران، محمود، قاسم، حق برادری را بر من ببخشید … حق برادری را برمن ببخشید … حق برادری را برمن ببخشید … .» روح بزرگش در این کلمات جلوه‌گر می‌شد. آری، این لحظات شایسته، مهمترین لحظات بود و مهمترین کلام باید زمینه‌سازی سفری پاک باشد. شاید سینه سپر کردن در مقابل گلوله دشمن، آسان‌تر از فرو دادن بغض گلو و بستن مجرای اشک در مواجهه با این کلام بود و بهترین تابلویی که می‌توانست سوز درون را پنهان کند، لبخندی بر لب بود. برای به آب زدن از ما جدا شد ولی گوشه‌ای از قلب ما رانیز با خود برد. خط شکسته بود و باید با قایق از اروندرود رد می‌شدیم و از معبری که غواصان باز کرده بودند به سنگرهای دشمن می‌زدیم. از وسط جزیره از بین خورشیدی‌ها و سیم خاردارها و مین‌ها عبور کردیم و خود را به پشت دیوارهای دفاعی دشمن رساندیم. عبور از این استحکامات که طی چندین سال آماده شده بود، بیشتر به معجزه شباهت داشت. بدون امداد الهی و بدون وجود غواصانی جان بر کف حتی تصور چنین امری نیز محال بود. از دیوارهایی که با روی هم چیدن دو ردیف نخل درست شده بود و سنگرهایی از بتن به قطر پنجاه تا هفتاد سانتیمتر که از طرف ما هیچ منفذی به جز دریچه‌های مثلثی کوچک نداشت عبور کردیم و به کانال خشک پشت دیوار که یک طرف آن را مرداب و باتلاق تشکیل داده بود وارد شدیم. ساخت سنگرها به گونه‌ای بود که هر سنگری راکه فتح می‌کردیم باز هم در دیدرس سنگر بعدی دشمن بودیم ولی به آنها دسترسی نداشتیم. حدود ساعت دوازده شب بود. می‌دانستم که دسته‌ای که رضا با آن‌ها بود از نوک جزیره وارد آن شده است. با این حساب حدود یک کیلومتر با او فاصله داشتم. محمود هم با گروهان ابوذر در کنار اسکله منتظر بودند تا پس از اتمام نیروی ما، آن‌ها وارد عملیات شوند. تنها راه پیشروی ما عبور از داخل کانال و نارنجک انداختن از دریچه نگهبانی به سنگر دشمن بود. حالا ساعت حدود شش صبح بود و هوا کم کم روشن می‌شد. پرستوها یک‌یک پرواز می‌کردند … قالب خاکی را رها می‌کردند و اوج می‌گرفتند و ما جسم آن‌ها را کنار اسکله می‌آوردیم تا در شهرمان به یادگار بماند و مردمی را که در امنیت و آرامش، پیگیر سعادت خانواده خود هستند، به یاد آورند که مدیون خیل پرستوهای عاشق هستند.
قرار بود هر دسته‌ای که وارد عمل شد پس از اینکه تعدای شهید و مجروح داد و یا خسته شد، به عقب برگردد تا دسته‌ای تازه‌نفس جایگزین آن شود ولی مگر می‌شد از این مسیر دل کند. هر دسته‌ای که می‌آمد، بازماندگان خسته و مجروح دسته قبل به آن‌ها می‌پیوستند. ابتدا دسته یک گروهان ما وارد شد و بعد دسته دو و سپس … نزدیک ساعت 9 صبح گروهان ابوذر وارد جزیره شده بود و ترکیب نیروها از نیروهای خسته و مجروح گروهان ما و گروهان ابوذر شکل گرفته بود. یکی از بچه‌ها به نام علیزاده مجروح شده بود و با اینکه خونریزی، چهره‌اش را زرد کرده بود به سنگر تکیه داده بود که سرپا باشد. در پاسخ این حرف که به عقب برگرد، گفت: هنوز می‌توانم بایستم. شهید آبفروش، خسته به دیوار کانال تکیه کرده بود. به شوخی به او گفتم مجبور بودی به اینجا بیایی و این طور سختی بکشی تا عده‌ای جوان در سه راه خیام راحت باشند. با لبخند گفت: «از این حرف‌ها می‌زنی، با این حال و هوا از دنیا می‌رویم.» محمود هم وارد جزیره شده بود و با همان روحیه شاد و پرتحرک. پشت یکی از سنگرهای دشمن گیر کرده بودیم و تنها راه پیشروی، پرتاب نارنجک از دریچه سنگر به داخل آن بود ولی باید حدود بیست متر در تیررس دشمن به طرف آن می‌رفنیم. یکی از بچه‌ها برای پرتاب نارنجک به طرف سنگر رفت ولی به محض رسیدن به سنگر نارنجک دشمن چهره او را به شدت مجروح کرد و به حالت اغماء انداخت. در این حال که هر آن، احتمال پرتاب نارنجک دیگری توسط مزدوران بعثی وجود داشت. محمود برای عقب آوردن او رفت. لحظه‌ها خیلی آرام می‌گذشت. نفس‌ها در سینه حبس شده بود. همه با نگرانی دعا می‌کردند که حادثه‌‌ای رخ ندهد. محمود با جثه کوچک خود پیکر نیمه جان و درشت او را چند متر عقب آورد در حالی که همه در آن شرایط نگران محمود بودند، وی در آن لحظات بحرانی رو به جسم در حال اغماء گنجی کرد و گفت: «تو اینقدر سنگین هستی که من نمی‌توانم تکانت بدهم. بلندشو، چند متر هم خودت بیا.» با این شوخی که بیانگر اوج شهامت در سنگین‌ترین لحظات بود، همه بچه‌ها روحیه‌ای تاره گرفتند. پس از خارج کردن او از دید مستقیم مزدوران استکبار، آرامش خاصی در بین نیروها ایجاد شد.
هر لحظه حوادثی رخ می‌داد که بیان آن، نیازمند نوشته‌ای جداگانه است. هنوز چند دقیقه از عقب آمدن او نگذشته بود که به شدت زمین کوبیده شدم. در حالی که هنوز نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده است، متوجه شدم دست‌هایم تا آرنج در زیر خاک است و دستی که از مچ قطع شده است در بین بازوانم افتاده است. قادر به نفس کشیدن نبودم. با تلاش زیاد توانستم مقداری از هوای درون سینه‌ام را بیرون بدهم ولی به سختی می‌توانستم نفس بکشم. با خود فکر کردم که حتماً دست‌هایم قطع شده، شکم و سینه‌ام هم شکافته شده است که نمی‌توانم نفس بکشم. با کم شدن گرد و غبار، هم‌رزمانم را دیدم که دور من جمع شده‌اند. با خود گفتم: حال که من در لحظات آخر هستم و یا توان ادامه نخواهم داشت، نباید باعث تضعیف روحیه دیگران شوم و لذا سعی کردم نام مقدس آقا امام حسین (ع) را ببرم. پس از گفتن این نام مقدس احساس کردم می‌توانم نفس بکشم و وقتی دیگر برادران مرا از زیر خاک بیرون کشیدند دست‌هایم از خاک بیرون آمد ولی پنجه‌ام قطع نشده بود. بعداً گفتند دستی که در بین بازوان من افتاده بود دست شهید احمدی بود که براثر اصابت مستقیم توپ تانک به سنگر پشت سر ما، بدنش تکه‌تکه شده بود و چند نفر از رزمندگان از جمله شهید انصاری در داخل سنگر به شهادت رسیدند و عدم توانایی تنفس من ناشی از موج گرفتگی بود. دیگر قادر به حرکت سر و گردن و کمرم نبودم. به همراه چند نفر از دوستان در سنگر خمپاره‌انداز نشسته بودیم. دو نفر از بچه‌هایی که از قزوین اعزام شده بودند هم کنار من بودند. نگاهی به محمود انداختم. با یاد لحظه‌ای افتادم که به شهید اکبر رضایی که فرمانده گردان ما بود گفتم محمود را به دسته ما بفرستد ولی او که شاید فکر می‌کرد اگر ما با هم نباشیم، احتمال اینکه هر دو با خطر مواجه شویم کمتر است، مخالفت کرد. ولی حالا مشیت الهی، هر دوی ما را در یک سنگر قرار داده بود. به آرامی به محمود گفتم سرت را پائین بیاور تا خطر کمتر باشد. لبخندزنان سرش را پائین آورد ولی از آنجا که آنچه اداره خدا بر آن تعلق گیرد واقع خواهد شد، گلوله توپ نزدیک سنگر ما اصابت کرد و ترکش آن از فاصله بسیار کمی که بین کلاه آهنی محمود و دیواره سنگر وجود داشت به شقیقه‌اش اصابت کرد. محمود به آرامی دستی به صورتش کشید و بی‌هوش روی زانوان من جای گرفت. با کمک دوستان، او را به کنار اسکله آوردیم تا به وسیله قایق به بیمارستان خرمشهر منتقل شود و مجدداً به جلو برگشتیم. ساعت حدود 4 بعد ازظهر بود که دستور رسید جزیره را تخلیه کنیم. وقتی به اسکله آمدیم گفتند به علت سنگینی آتش، قایق‌ها نمی‌توانند به اسکله بیایند. مجروحین را که محمود هم در بین آن‌ها بود به اسکله لشکر 25 کربلا که در نزدیکی ما بود منتقل کردیم و با قایق به طرف خرمشهر حرکت کردیم. وقتی قایق از اسکله جدا شد، آتش رگبار دشمن اطراف ما را فرا گرفت. سکان‌دار قایق که حدود هیجده یا نوزده ساله به نظر می‌رسید، به آرامی قایق را حرکت می‌داد و زیر لب دعایی را زمزمه می‌کرد. بدون اینکه ذره‌ای بر سرعت خود بیفزاید، حرکات مارپیچ خود را به سوی خرمشهر ادامه می‌داد. ابتدا فکر می‌کردم گلوله‌هایی که صفیرکشان از بالای سرمان رد می‌شوند، حداقل یک یا دو متر با ما فاصله دارند ولی وقتی از کنار کشتی غرق‌شده در ساحل خرمشهر عبور می‌کردیم دیدیم رگبار گلوله با فاصله نیم‌ متر یا سی سانتی‌متری بالای سر ما را سوراخ می‌‌کند. گرچه پیکر پاک شهدا را تا اسکله آورده بودیم ولی بواسطه کمبود قایق و خطر انهدام آن موفق به تخلیه آن‌ها نشدیم. در بیمارستان زیرزمینی شهر، محمود را روی تخت خواباندند. علائم حیاتی او رو به خاموشی می‌رفت. تلاش پزشکان به جایی نمی‌رسید. پس از ایست قلبی به سراغ شوک الکتریکی رفتند. ترجیح دادم قبل از لحظه شهادتش برای تداوم راهش به طرف خط برگردم. لحظه‌ای که از در سالن خارج می‌شدم برای آخرین بار به محمد نگاه کردم. عکس‌العمل پزشکان پیام خوبی را نمی‌رساند. از در بیرون آمدم. خدایا، راضیم به رضای تو. پس از پایان عملیات از بچه‌های غواصی که مانده بودند سراغ رضا را گرفتم. گفتند در حین پیشروی در وسط آب‌های اروند از ناحیه کتف مجروح شده ولی با همان حال ادامه داده و خود را به مواضع دشمن در جزیره ام‌الرصاص رسانده است. پس از انهدام چند سنگر به همراه یکی از همرزمانش پیشروی می‌کرده‌اند ولی بواسطه خونریزی ضعیف شده است. همرزمش می‌گفت به پشت یک سنگر که رسیدیم عراقی‌ها نارنجک انداختند. من سریع دراز کشیدم ولی رضا که از بی‌حالی به سنگر تکیه کرده بود نتوانست دراز بکشد. وقتی وصیت‌نامه رضا را می‌خواندم مجدداً آخرین جمله‌اش در ذهنم تکرار شد: «حق برادری را برمن ببخش.» وصیت‌نامه‌اش هم همین هدف را داشت. بخش عمده وصیت‌نامه، حلالیت خواستن از هر آن کس که تصور می‌رفت حقی به گردنش داشته باشد، بود. همه دوستان، همسایگان و بستگان را از دوران دبستان تا دانشگاه به نام ذکر کرده بود تا از آنان حلالیت بطلبیم.
در سال 1376 که پیکر پاک رضا پس از یازده سال به جمع منتظرانش بازگشت، با خود اندیشیدم که خدواند چه لطف مستدامی بر خانواده ما داشت. محمود شهید شد و پیکرش چون شمعی روشنگر راه ما شد و مزارش، معراجی که هرگاه هوای دوست در سر بود، مددرسان باشد. رضا شهید شد تا یادش همواره دل‌ها را به یاد محبوب آورد و پیکر پاکش پس از سال‌ها که زنگار حیات دنیایی بر دل‌هامان نشسته است، نهیبی دوباره برما زند و من که شایسته پرواز نبودم با بیان ناقص خود، پیام رسان راهشان باشم.
سبکباران خرامیدند و رفتند.

روزهای ماندگار
در اوایل انقلاب، تعدادی از اساتید، دانشجویان و کارمندان، دانشگاه را رها کرده، جهت پاسداری از دستاوردهای انقلاب به مجاهدت پرداختند. برخی از این عزیزان به درجه رفیع شهادت نائل شدند و برخی دیگر اینک در جمع ما هستند. در خاطره زیر حال و هوای آن زمان دانشگاه را برای عزیزان دانشگاهی ترسیم کند. اینک یکی از این خاطرات را مرور می‌کنیم.
دانشگاه سال 58 حال و هوای خاصی داشت. گروهک‌های مختلف ضد انقلاب مخفی و علنی برای براندازی نظام فعالیت می‌کردند. در این میان انقلابیون و دانشجویان علاقه‌مند به امام و خط او مظلومانه از انقلاب و آرمان‌های آن دفاع می‌کردند. 13 آبان 58، این دانشجویان مرید حضرت امام قدس السره الشریف با اشغال سفارت آمریکا، هیمنه آمریکا را در هم شکستندو در آذر ماه 58 آنان شرایط حاکم بر دانشگاه را بر وفق مراد قدرت‌های استکباری تشخیص داده و تصمیم گرفتند طرح تعطیلی دانشگاه برای شروع انقلاب فرهنگی را به اجرا بگذارند. در هر صورت دانشگاه‌ها تعطیل و اتاق‌های جنگ (به گفته امام قدس سره الشریف) به تصرف در آمد. نیروهای مخلص و مرید امام قدس سره الشریف هریک پس از تعطیلی موقت دانشگاه، برای پاسداری از انقلاب جذب ارگان‌های انقلابی مثل سپاه پاسداران یا جهاد سازندگی و… شدند. بنده نیز مانند این دسته از دانشجویان، جهت ثبت نام به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی اصفهان مراجعه کردم. به محض ورود به ساختمان سپاه، شهید کلاهدوزان را دیدم که معلم درس ریاضی جدیدم در دوران دبیرستان بود. وی با لهجه شیرین اصفهانی به من گفت: “اینجا چه خبر؟” گفتم: “آمده‌ام تا به عضویت سپاه درآیم.” با لبخند به من گفت: “آیا آمادگی داری که اعزام شوی؟” من که تازه از دانشگاه فراغت یافته بودم، گفتم: آری!
ایشان بلافاصله برادر (شهید) خلیفه سلطانی را که در کنار ایشان ایستاده بود را به من معرفی کرد و گفت: فردا صبح بیا تا همراه برادر حبیب چند روزی به منطقه سمیرم (که آن زمان هنوز خوانین رژیم ستم‌شاهی برآنجا حاکم بودند) اعزام شوی تا بعداً ببینم چه باید کرد.
صبح خیلی زود با شور و شوق خود را به سپاه رساندم. نگهبان در ورودی دلیل آمدنم به آنجا را پرسید: گفتم: ” با برادر حبیب وعده کردیم که منطقه برویم .” نگهبان در را باز کرد و مرا به حیاط ساختمان سپاه که قبلاً ساختمان ساواک بود هدایت نمود. در کنار استخر زیبایی که وسط حیاط بود چند ساعتی به انتظار برادر حبیب نشستم. نزدیک ساعت ده صبح، شخصی نزد من آمد و گفت: “شما قرار است با ما بیایید؟ “گفتم:” نه، قرار است با برادر حبیب بروم.” او که برادر فضائلی نام داشت به من گفت: ” برو از اسلحه‌خانه چهار قبضه کلاشینکوف تحویل بگیر و بیا.” تعجب کردم. این اولین باری بود که پیشنهاد شد اسلحه به دست گیرم. پس از گرفتن اسلحه‌ها برگشتم و منتظر برادر حبیب ماندم. پس از مدتی جوانی رشید که آثار تعبد و معنویت در نگاه و چهره او پدیدار بود مرا صدا زد. بله او برادر حبیب بود. اسلحه‌ها را برداشتیم و به همراه برادر حبیب و برادر فضائلی سوار یک لندرور کهنه قدیمی شدیم و حرکت کردیم. داخل لندرور فضای فرهنگی دانشگاه، تبلیغات کمونیستی و ضد انقلاب گروهک‌ها مانند نوار در ذهن من می‌چرخید و فکر مرا به خود مشغول می‌کرد. غرق در افکار خود و دانشگاهم بودم که ناگهان صدای قرائت قرآن گوشم را نوازش داد. آقای فضائلی نیز برادر حبیب را در قرائت قرآن همراهی ‌کرد. تا به آن روز چنین خلوص و صفا و معنویتی را ندیده بودم. با خودم گفتم: “اینها چقدر از خواندن قرآن لذت می‌برند.” وقتی قرآن خواندن برادر حبیب تمام شد، از او پرسیدم: “شما چکاره هستید؟” گفت:”پاسدارم. “باز هم اصرار کردم و گفتم: ” می‌دانم ولی قبلاً چکاره بوده‌اید؟” گفت: “مهندس شاغل در ذوب آهن.” باور نمی‌کردم که یک مهندس ذوب آهن پاسدار انقلاب باشد. با توجه به تبلیغات رایج در آن روز دانشگاه، فکر می‌کردم پاسداران انقلاب دیپلمه یا زیر دیپلمه‌هایی هستند که مانند سایر ادارات استخدام می‌شوند.گفتم: ” چرا در ذوب آهن نماندی؟” با خنده جواب داد: “انقلاب نیاز به پاسداری و حراست دارد.” حرف بزرگی بود ولی آن زمان برایم قابل فهم نبود. همین سوأل را از برادر فضائلی کردم، جوابی مشابه شنیدم. وقتی فهمیدم برادرفضائلی هم مهندس ذوب آهن بوده است، کم کم باورم شد که “باید پاسدار انقلاب بود.” ترجیح دادم ساکت بمانم. به شهرضا رسیدیم و به سپاه آن شهر رفتیم. ناهار بسیار ساده را همراه دیگران صرف کردیم. آری ناهار آبگوشت بود. به جز من، همه پاسداران شهرضا برادر حبیب را می‌شناختند و به همین دلیل به او خیلی محبت می‌کردند. در تعجب بودم که این همه محبت و صمیمیت برای چیست؟ به هر حال بعد از ناهار و نماز به طرف سیمرم حرکت کردیم. در بین راه آنها زیارت امام زمان (عج) را می‌خواندند، و با حالتی عرفانی ایشان را صدا می‌زدند این صحنه‌ها برایم بسیار تازگی داشت، به گونه‌ای که در دل گفتم: ” ای بابا! اینها که همه‌اش قرآن و دعا می‌خوانند.” کم‌کم به سمیرم نزدیک شدیم. ساختمان سپاه سیمرم در بالای شهر روی تپه‌ای خودنمایی می‌کرد. بعد از چند لحظه توقف کوتاه در سمیرم، قصد حرکت به طرف “پادنا” کردیم. برادران سپاه سمیرم به برادر حبیب توصیه کردند به دلیل ناامنی جاده بهتر است لباس شخصی بپوشند. برادر حبیب و برادر فضائلی چیزی نیاورده بودند، اما من ساکی پر از لباس داشتم. گویی می‌خواستم برای همیشه در آنجا بمانم. دست به ساک بردم و اورکت شخصی خود را به او دادم. به طرف پادنا حرکت کردیم. نزدیک غروب بود که به پادنا رسیدیم. من در گوشه اتاقی در سپاه پادنا مشغول خواندن کتاب شدم و آنها جلسات خود را تشکیل دادند. حدود ساعت ده شب بود که صدای تیراندازی در اطراف سپاه به گوش رسید. همه پاسداران آماده شدند و تعدادی از آنها به همراه برادر فضائلی برای سرکوب اشرار از سپاه خارج شدند. من به دستور برادر حبیب در ساختمان سپاه ماندم. ساعت 4 صبح بود که برادر حبیب و فضائلی برگشتند. این اولین شبی بود که در خوف رجاء تا صبح بیدار بودم و صدای شلیک گلوله گاهی گوشم را نوازش می‌داد. نزدیکی‌های ظهر، بعد از آنکه برادر حبیب هماهنگی‌های لازم با مسئولین سپاه و شورای اسلامی پادنا را انجام داد، دستور داد تا مجدداً به سمیرم بازگردیم. ماشین قراضه ما که به سختی از دره بالا می‌آمد، در بالای دره خراب شد (بین پادنا و سمیرم دره‌ای وجود دارد که اولین پاسداران سپاه اصفهان دو سه هفته بعد از برگشت ما از منطقه پادنا در آن محل به شهادت رسیدند). چون محل خیلی خطرناک بود به دستور برادر حبیب، من و برادر فضائلی در دو طرف ماشین به حفاظت و پاسداری از خود و منطقه و ماشین مشغول شدیم. نگرانی شدیدی سراسر وجودم را فرا گرفته بود. با خودم می‌گفتم: ” آیا ما در این محل به دست اشرار به شهادت می‌رسیم؟” تلاش دو ساعته راننده و برادر حبیب برای تعمیر ماشین به جایی نرسید. بی‌خوابی شب گذشته باعث شد در حال نگهبانی به خواب بروم. برادر حبیب که متوجه این موضوع شده بود بدون هیچ واکنشی چند ساعتی نظاره‌گر خواب طولانی من شد.
نزدیک غروب بود که متوجه شدم برادر حبیب مرا صدا می‌زند. بیدار شدم و جرثقیلی را بالای سر ماشین دیدم. “خدایا این جرثقیل کجا بوده و چگونه به اینجا آمده است؟” به هر حال جرثقیل قسمت جلوی ماشین را بلند کرد و راننده آن « میل گاردن» ماشین را که از جای خود بیرون آمده بود، به راحتی به جای خود قرار داد و ما توانستیم از منطقه دور شویم. وقتی از حبیب راجع به جرثقیل پرسیدم. گفت: ” از راننده جرثقیل در حین کمک شنیدم که میگفت دختر یکی از خوانین منطقه فیروزآباد، زمان وضع حملش فرا می‌رسد و چون مسیر فیروزآباد –شیراز ناامن بوده آنها تصمیم می‌گیرند از مسیر پادانا او را سریعاً با جرثقیل (ماشین در دسترس این خانوار) به سمیرم و سپس به بیمارستان شهرضا برسانند.” به هر حال با این لطف الهی ما از معرکه خطرناک آن روز نجات پیدا کردیم. بعد از اینکه به سمیرم رسیدیم، برادر فضائلی قصه خرابی ماشین را برا بقیه بازگو کرد. بچه‌های سپاه تعجب کردند و گفتند تا جایی که ما به یاد داریم، در مسیر پادنا هرگز جرثقیلی عبور نکرده است. الله اکبر! راستش من از واقعه آن روز چیزی نفهمیدم.
مدتی گذشت و من پس از چندی به کردستان اعزام شدم. یک‌بار در سالروز شهادت شهید مفتح برای مرخصی به اصفهان آمده بودم. در حال تماشای خبرهای استان اصفهان از سیمای اصفهان بودم که بعد از خبر، مصاحبه با برادر حبیب را پخش کردند. خبرنگار پرسید: ” خودتان را معرفی کنید؟ “او پاسخ داد” حبیب خلیفه‌سلطانی، پاسدار و هم‌رزم و هم‌سلولی شهید مفتح.”وقتی دوباره به کردستان بازگشتم، برادری را در سپاه سنندج دیدم که درباره برادر حبیب صحبت می‌کرد. بلافاصله حرف او را قطع کردم و پرسیدم: “برادر حبیب چکاره است؟” گفت: “فرمانده سپاه کرمانشاه است. “مدت‌ها گذشت. روزی وارد گلزار شهدا شدم. ناگهان چشمم به تصویر نورانی شهید حبیب خلیفه‌سلطانی در بالای مزارش افتاد. آری هم او که در مسیر پادنا قرآن می‌خواند، هم او که هم‌رزم شهید مفتح بود، همان سردار و فرمانده مهربان سپاه کرمانشاه و… او اینک اینجا در کنار همسر مهربانش بتول عسگری و فرزند شهیدش مأوا گزیده بود. لحظاتی در آنجا با خودم خلوت کردم و…

سفرنامه جنوب:
ظهر روز دوشنبه 11/11/78 از مقابل محوطه خوابگاه، دانشگاه را به قصد سفر به جبهه‌های جنوب ترک کردیم. ظهری زیبا و دلپذیر بود. آسمان آرام و آفتابی و انتظار حرکت در آن ظهر گرم و لبریز از حرارت و سرشار از شوق. حدود ساعت سه بعد ازظهر اتوبوس‌ها حرکت کردند. عده مسافران و زائران محدود بود و بسیاری از بچه‌ها به اشتیاق اینکه با بچه‌های دیگر به جنوب بیایند، انتظار می‌کشیدند و دست آخر هم عده‌ای از آنها آمدند و عده‌ای دیگر هم خشنود از رفتن دوستان و دلتنگ از ماندن خود آنها را بدرقه گفتند. با ذکر صلوات و دعا اصفهان را ترک کردیم و فریدن و داران را پشت سر گذاشتیم. اندک اندک که از اصفهان فاصله می‌گرفتیم به همان میزان هوا تغییر می‌کرد و آب و هوا دگرگون می‌شد حتی رنگ آسمان و صورت زمین نیز به تدریج تغییر می‌کرد. آسمانی که تا ساعتی پیش آفتابی بود و صاف بود حالا پر شده بود از ابرهایی که مثل دامن بلند حریر یک الهه پرناز و خرام در آسمان کشیده شده بودند و نور را با تمام روشنایی‌اش از خود عبور می‌دادند همه جا تنها آسمان بود و زمین. آسمانی که بر پیشانی بلند زمین بوسه می‌زد و زمینی که آسمان را با عشق در آغوش گرفته بود. تو گویی در بی‌نهایت آسمان و زمین یکی می‌شوند و این هر دو با تمام سادگیشان به خدا می‌پیوندند. ساعتی اینگونه بود و ما کم‌کم وارد مناطق سردسیر شدیم. جایی که زمین پوشیده از برف بود؛ برف سپید و خالص و ناب، بی هیچ رنگ و شائبه‌ای تمام زمین ایران را پوشانده بود و آفتاب ملایم و رنگ پریده زمستان آرام و مهربان بر سردشت‌های پیر دست نوازش می‌کشید. بچه‌ها در حین حرکت بعضی به دعا، بعضی به صحبت با دوستان و برخی به ذکر مشغول بودند و عده‌ای به تماشا نشسته بودند. مگر نه اینکه زمین کتاب گشوده حقانیت خداست و آسمان گواه معصوم این حقانیت؟
تمام آن ظهر و عصر را در راه بودیم. یکی از برادران هنگام غروب با صدایی خوش در ماشین اذان گفت. در الیگودرز برای نماز مغرب و عشا توافق کردیم توقفی نیم ساعته و دوباره به سمت دوکوهه حرکت کردیم. شام را با همه سادگیش در اتوبوس خوردیم. هوا سردتر شده بود و بیشتر بچه‌ها پتوها را روی خود کشیده بودند. صدای آهنگران و یکی از بازماندگان جنگ که با سوز و اشک از خاطرات آن روزها می‌گفت از ضبط صوت پخش می‌شد و سکوت جاده را می‌‌‌‌شکست. شب بی‌صدا و باوقار چادر سیاه خود را بر سر دشت‌ها کشیده بود و ماشین جاده‌ها را یکی پس از دیگری در می‌نوردید. ساعت چهار صبح روز سه شنبه به پادگان دوکوهه رسیدیم.
« دو کوهه السلام ای خانه عشق …»
هنگام داخل شدن این جمله روی دیوار به چشم می‌خورد: «دوکوهه با صفا بودی و زیبا ولی حالا شدی تنهای تنها»
بچه‌ها در اتاق‌ها مستقر شدند بعضی به نماز شب ایستادند. بعضی به دعا نشستند و عده‌ای خوابیدند.صبح آرام دمید و بی‌صدا پرده از روی زیبایی‌ها کنار زد. چشم‌ها خفتند و چشم دوکوهه نخفت. صداها و هیاهوها آرام گرفتند ولی دل دوکوهه آرام نگرفت. « دوکوهه! با ما از شبی، از شب‌هایی که بر تو گذشت، سخن بگو! از شب‌های که راهیان شهادت، با فانوس‌های اشک به آغوشت پناه می‌آورند و با چلچراغ‌های امید باز می‌گشتند. از لحظه‌هایی که نغمه خوش دعا و راز و نیاز یارانت، سکوت شب را می‌شکست چه سوزناک است نوای گریستن یک «مرد» در دل شب! چه فاجعه‌ای! و تو چاهی صبور بودی برای گریستن. نخلستانی خاموش بودی برای راز و نیاز کردن مسافری عارف برای عشق‌بازی. عشق‌بازی در سکوت سنگین شب؛ در تاریکی‌هایی که جز دل‌های عاشق روشنی را در عمق آن نمی‌بینند.عشق‌بازی در سکوت سنگین شب؛ در تاریکی‌های که جز دل‌های عاشق روشنی را در عمق آن نمی‌بینند. آری دوکوهه! مسافران رفته‌اند و تو از قافله جامانده‌ای کاش تو را هم از بند زمین رها می‌کردند و با خود به آسمان می‌بردند تا اینقدر جای خالیشان، بر قلب خسته‌ات سنگینی نکند. چه خوب می‌شد دوکوهه! «دو کوهه‌ای در آسمان» اما نه! تو باید می‌ماندی، باید می‌ماندی و از نزدیک همه آن لحظه‌ها را می‌دیدی. باید می‌ماندی و از آنها، از آن خوبها سخن می‌گفتی. با اشک‌هایت، با نگاهت، با سکوتت لحظه به لحظه فریادشان می‌کردی. باید پیامشان را به گوش ما می‌رساندی، دست‌نوشته‌های آخرینشان را نشانمان می‌دادی که ببینید! نگاه کنید! اینها را نوشتند برای ما؛ اینها را نه با قلم که با خون خود نوشته‌اند. بر قلبتان بنگارید اینها نغمه‌های قبل از رفتن است، اینها حرف‌های «مردان خدا» است. آری دو کوهه، دوکوهه، دوکوهه! ما چه میهمانان غریبه‌ای بودیم برای تو. تو را دیدیم و غربتت را نخواندیم؛ اشک را در چشمان غم‌زده‌ات دیدیم و تسلایت نبخشیدیم. از تو، از ساختمان‌های بلندت، از حسینیه همتت، از طلوعت، از بغض شکفته‌ات،‌از غربت مجسم چشمان معصومت، عکس گرفتیم و نوشتیم و سرودیم، تو را هی نگاه کردیم و نگاه کردیم و نگاه کردیم و گذشتیم.
«به کجا چین شتابان!»
گون از نسیم پرسید.
دل من گرفته زینجا، هوس سفر نداری، زغبار این بیابان؟»
«همه آرزویم، اما چه کنم که بسته پایم…»
برادر شهیدم سفرت بخیر! به شکوفه‌ها، به باران، سلام ما را! برسان.
دوکوهه! دو کوهه عزیز! ای یادگار زخم‌های دل! آسمانت را از یاد نخواهم برد. آسمان ابری و بارانی‌ات را و تمام آن دشت‌های سبز و خرم را. نسیم توبوی دریا داشت. حسینیه حاج همت تو یادآور آن نماز صبح رزمندگان بود. ساختمان‌های بلند خاکستری تو مشتی از درد، از حرف، از کلمه و فریاد را یادآوری می‌کند. فراموش نخواهم کرد نمایشگاهی را که تنها هفت دقیقه برای دیدنش فرصت داشتیم و پر بود از وصیت‌نامه! شهدا، پر از عکس، شعر «تو چه می‌دانی که رمل و ماسه چیست؟ بین ابروها رد قناسه چیست؟»
«شهادت زیباترین بالنده‌ترین و نغزترین کلام در تاریخ بشریت است». وآن اتاق کوچکی را که با کاهگل ساخته بودند به تقلید کوچکی از خانه زهرا سلام‌الله علیها و می‌شد از پنجره مشبک آن داخل اتاق را دید. در گوشه سمت راست، تنوری، در سه کنج اتاق هیزم‌های خاموش و سفره‌ای و آسیاب و ظرفی آرد. در گوشه سمت چپ طاقچه‌ای و بر روی آن شمع و زره و شمشیری آویخته به دیوار و در وسط سجاده‌ای گشوده و قبل از اینها چاهی و نخل پریشانی صفای کاهگل بوی خوش کاهگل که در بازی نور سبز زیباترین می شد…
دوکوهه را ترک کردیم با همه چیزهایی که دیدم و همه آنچه که ندیدیم. با آنچه چشم سرمان دید و چشم قلبمان ندید. در کنار جاده روی تابلو نوشته بودند: «قرار بی قراران، دوکوهه!» جاده سبز و خرم بود و هوای ابری. بعد از پشت سر گذاشتن اندیمشک به شوش رفتیم به زیارت دانیال پیامبر علیه السلام. در مورد او فرمودند: «من زار اخی دانیال ما زارنی» و دانیال پیامبر چون از سفر بغداد بازگشت، به شوش آمد و بعد از سال‌ها هدایت و ارشاد مردم در شوش در گذشت و ایرانیان باستان، او را به رسمی که آن‌ روز داشتند، مومیایی کردند و در زمان مسلمانان، به فرمان حضرت علی (ع)، جهت جریان آب رودخانه را تغییر دادند تا در جهت مقبره او باشد و از دستبرد یهودیان مصون بماند. دانیال پیامبر حرمی کوچک داشت و زائران او اکثراً عرب بودند. بیشتر مردم شوش عربند و در میان زنانشان دست‌فروشی مرسوم است. در راه حرم، دوره گردان اجناس خود را به فروش گذاشته بودند که یا زینت‌آلات بود یا خوردنی. بعد از زیارتی که حدود بیست دقیقه طول کشید به سمت فکه حرکت کردیم. در راه از دشت عباس، ام‌الغریب، روستای چنانه و ارتفاعات بوالقاصیه گذشتیم. فکه، معراج کبوتران عاشق، با غربتی بی‌نهایت، غربت عشق گمنام، غربت بقیع بی‌نشان، غربت لاله‌های پرپر، کبوترهای بی‌سر، فکه، صحرایی به وسعت ابدیت، فکه، صحرایی به وسعت ابدیت، با آسمانی به رنگ جدایی، به رنگ فنا، به رنگ گم شدن در دل عدم،…
فکه با ما چه گفت؟ فکه با آوینی چه گفت؟ با آوینی‌ها؟ نمی‌دانم … سکوتی داشت که انسان در عمق آن گم می‌شد. سکوتی که لب‌ها را به هم می‌دوخت؛ چشم‌ها را به نقطه‌ای ناپیدا خیره می‌کرد و قلب در عمق آن سکوت آتشین، آرام و بی‌صدا می‌سوخت. زبان قلب، اشک است و در فکه زبان به صورت حرف نمی‌زند زبان قلب به جنبش می‌افتد…کمی جلوتر در پایگاه فکه برای اقامه نماز و صرف نهار توقف کردیم. پایگاه فکه با رمل‌های نرم با گودال‌هایی که در اثر تفحص ایجاد شده بودند خیلی به یاد ماندنی بود. در این منطقه عملیات والفجر مقدماتی در 25 شهریور سال 1360 اتفاق افتاد که از رودخانه کرخه و با رمز «یا مهدی» آغاز شد. ادامه عملیات والفجر مقدماتی که در آن بسیاری به فوز شهادت نائل شدند عملیات والفجر یک بود که در همین مکان یعنی فکه بود در زمان جنگ آن‌قدر در این منطقه مین‌گذاری شد که اگر تا پنجاه سال دیگر هم تلفات بدهد، هنوز تلفات آن ادامه خواهد داشت.
در عملیات «فتح المبین» از ده هزار کیلومتری که از ایران در دست دشمن بود دو هزار کیلومتر در آن آزاد شد. در پایگاه فکه گروه‌های زیادی حضور داشتند. بعد از اقامه نماز و صرف ناهار یکی از افراد گروه تفحص در مورد شهدا حرف زد. در حالیکه جنازه سه تن از شهدا که به تازگی کشف شده بود در آنجا حضور داشت و استخوان‌های پیچیده شده در پرچم پیروزمند اسلام با غرور و صلابت با اهل دل سخن می‌گفت. عالم یکپارچه حیات است اگر گوش فرا دهی همه چیز با تو سخن می‌گوید. زبان دهان حقیرترین زبان‌هاست. کلمات کوچک و حقیر هر یک آبستن معنایی بزرگ؛ اما زبان سکوت، کلمه نمی‌خواهد، لفظ نمی‌خواهد، برای گفتنش تقلایی نمی‌کند. بعد برادری شعری خواند از زبان کسی که افسوس می‌خورد که در زمان جنگ کودک بوده است. اگر چه خدا هرگز راه شهادت را نمی‌بندد و هموارده آنانکه حسینی‌اند می‌روند و آنها که زمینی‌اند می‌‌مانند تا تداوم‌بخش راه حسینی باشند.
آخرین برنامه پایگاه فکه تجدید عهد و میثاق با شهدای مظلوم در معراج بود و بعد پایگاه فکه را به سمت تنگ چزابه ترک کردیم. غروب بود که به آنجا رسیدیم، گوشه کوچکی از وادی قرب.
در آذر سال 1360 عملیات بستان در این منطقه انجام شد و صدام وعده داد که اگر بستان آزاد شد کلید بصره را به ایران خواهد داد و سپاه اسلام در این عملیات مقاومت به خرج داد و مرتب از طرف حضرت امام پیام صبر و مقاومت داده می‌شد تا سرانجام بستان آزاد شد. در این نبرد صدام سپاه سه عراق را به فرماندهی خود و سپاهی را به فرماندهی ماهرالرشید به محل فرستاد که بعد از ده روز تک و آتشبار شدید نتوانستند بستان را پس بگیرند. غروبی سرخ در تنگ چزابه، در کنار نی‌های بلندی که تا آسمان سرخ شفق قد کشیده بودند و زیارت عاشورا در کنار یادمان شهدا؛ بازی قدیمی «شعله شمع و بال پروانه». بعد از آن به سمت اهواز اقامت گزیدیم. صبح روز چهارشنبه برای بازدید از هویزه و دهلاویه حرکت کردیم. هویزه با داستان مقاومت مردانش. راستی آنها که داستان رستم دستان را در افسانه‌ها می‌جویند باید حتماً هویزه را زیارت کنند. مردان هویزه که بودند؟ «رستم‌های راستین» یا «ستم شکن‌های مست شهادت»؟ نزدیک ظهر بود که به گلزار شهدای هویزه رسیدیم. فضایی بسیار ملکوتی و زیبا داشت. نسیم عطرآگین هویزه، دست‌خط شهدا، عکس شهدای هویزه. در عملیات هویزه حدود 300 نفر از رزمندگان که بیشتر از دانشجویان و عشایر منطقه بودند به عنوان نیروی پیاده پیشاپیش تانک‌ها حرکت می‌کردند. منطقه عملیاتی یعنی اولین خط دشمن حدود 30 کیلومتر تا هویزه فاصله داشت ولی بچه‌ها وسیله نقلیه در اختیار نداشتند. تنها یک وانت در اختیار بچه‌ها بود که اندوخته مهمات و غذا را حمل می‌کرد. بنابراین بچه‌ها حدود 30 کیلومتر را در حالیکه آذوقه و اسلحه و دیگر وسایل نظامی همراه داشتند پیاده طی کردند. سپاه هویزه زمانی فعال شد که بنی‌صدر دستور داده بود تا نیروهای مستقر در هویزه عقب‌نشینی کنند و به سوسنگرد بیایند اما سید حسین علم‌الهدی بسیار مقاومت کرد و به او گفت ” هویزه در دل دشمن است ما می‌توانیم از اینجا استفاده کنیم و به دشمن ضربه بزنیم”. ولی بنی‌صدر معتقد بود که هویزه باید تخلیه شود. حسین علم‌الهدی ضمن نامه‌ای به امام خمینی موقعیت هویزه را تشریح و آنقدر پافشاری کرد که نه تنها سپاه هویزه عقب‌نشینی نکرد بلکه ارتش نیز به آنها پیوست تا عملیات 14 دی را انجام دهند و در 14 دی 1359 اولین عملیات ایران که با هماهنگی بین ارتش و بسیج طراحی شده بود انجام گرفت. هدف از این عملیات آزاد سازی پادگان حمید و سپس رفتن به سوی خرمشهر بود. روز اول عملیات خوب انجام شد و برای اولین بار 1000 اسیر از عراق گرفته شد. روز 15 دی نیز رزمندگان به پیش رفتند و قرار بود بک دسته دیگر از رزمندگان از طرف جاده خرمشهر حمله کنند و دو گروه عملیاتی ارتش عراق را دور بزنند لکن گروهی که از جاده خرمشهر عملیات کردند نتوانستند به موضع خود دست یابند. ارتش عراق که در آن ایام بسیار مجهز و آماده بود با شکست در منطقه عملیاتی هویزه همه نیروهای خود را به منطقه روانه کرد و پس از چند ساعت صدها تانک بچه‌هایی را که حتی آذوقه کافی نداشتند را به محاصره درآوردند و حماسه 16 دی برگی دیگر از تاریخ پرافتخار تشیع را رقم زد.
بعد از هویزه و گذشتن سوسنگرد به دهلاویه، معراج شهید بزرگ مصطفی چمران رفتیم از دهلاویه چه بگویم و از چمران چه می‌توان گفت؟ در دهلاویه بنای بزرگی بود با سنگ‌های سفید. یادبود ابر مردی که همه دنیایش را با تمام اقبالی که به او داشت با تمام شهرت و ثروتش با مدرک دکترا و شاگرد اولی در دانشگاه آمریکا با هر آنچه که در آن بود، همسرش، زندگیش، دوستان مهربانش، همه و همه را پشت پا زد، گذاشت و گذشت تا به آنجا برسد که همیشه قلبش آرزو داشت. او را از میان مناجات‌هایش می‌توان اندکی فقط اندکی دریافت، اما راز مردان خدا تا ابد پوشیده خواهد ماند:
«هرکه را اسرارحق آموختند مهر کردند و دهانش دوختند»
چمران، چمران عاشقی که به گل می‌نگریست و از فرط زیباییش می‌گریست. چمران «مرد»، چمران صبور و مقاوم، چمران مهربان، لطیف، عارف، مصداق روشن آیه “اشداء علی الکفار رحماء بینهم”
از مناجات‌های اوست که:
«خدایا! تو را شکر می‌کنم که لذت معراج را به روحم ارزانی داشتی تا گاه‌گاهی از دنیای ماده در گذرم و در آنجا جز وجود تو را نبینم و جز بقای نو را نخواهم و بازگشت از ملکوت اعلی برایم شکنجه‌ای آسمانی باشد که دیگر به چیزی دل نبندم و چیزی دلم را نرباید. خدایا! روحم از شدت درد می‌سوزد. قلبم می‌جوشد، احساسم فریاد می‌کشد و بندبند وجودم از شدت درد صیحه می‌زند.»
از دهلاویه با تمام زیبایی‌هایش خارج شدیم. نزدیکی‌های غروب به پارکی رفتیم که متعلق به پالایشگاه خوزستان بود در راه بچه‌ها در محیطی صمیمانه خود را معرفی می‌کردند. پارک مشرف به تپه‌ای سبز و چند کیلومتر آن طرف‌تر یک دریاچه مصنوعی.
در همانجا نماز مغرب و عشاء را خواندیم و دوباره راهی اهواز شدیم. ساعت 9، شب خاطره با حضور سردار نوعی اقدام برگزار شد و همه بچه‌ها، ازحرف‌های صمیمانه و رهنمودهای او استفاده کردند و به این ترتیب چهارمین روز اردو نیز به پایان رسید.
صبح روز پنجشنبه به بازدید از خرمشهر و آبادان رفتیم. در راه از منطقه آب تیمور دیدن کردیم. یکی از نقشه‌های رزمندگان در این منطقه جلوگیری از ورود دشمن با استفاده از رودخانه بوده است.
در ورودی خرمشهر با خط سرخ نوشته بودند: «با وضو وارد شوید». در گوشه گوشه خرمشهر دیوارهایی دیده می‌شدند که یادگارروزهای جنگ بر آنها مانده بود. دیوارهای ویرانه و مخروب سوراخ سوراخ پر از جای تیر و ترکش. مسجد جامع خرمشهر تنها بنایی بود که وقتی تمام شهر با خاک یکسان شده بر پا بوده است. در آزادسازی خرمشهر قهرمان سرداران رشیدی چون شهید محمد جهان آرا و موسوی با خون خود حماسه آفریدند و جان‌نثاری‌ها کردند. گرچه خرمشهر خونین با شهادت 153 نفر از 159 نفری که در حماسه خرمشهر مقاومت می‌کردند و با تحمل سختی‌ها و رشادت‌آفرینی‌های مردم دلاور آزاد شد، اما جهان آرا با سقوط هواپیمایی که باعث عروج او، فلاحی و فکوری شد به دیدار خدا شتافت.
«ممد نبودی ببینی، شهر آزاد گشته خون یارانت پر اثر گشته»
خونین شهر را نجف‌الثانی گویند و این همان سرزمینی است که امام در موردش فرمود: “خرمشهر را خدا آزاد کرد”. شهری با دلاورانی کوچک، بزرگ مردانی کودک چون بهنام محمدی شهید 12 ساله و حسین فهمیده رهبر آزادگان جهان.
این شهر سه بار دز طول تاریخ تصرف شد اول بار توسط انگلیسی‌ها، بعد توسط عثمانیان و سپس توسط سربازان هندی، اما خرمشهر هیچ تصرفی مانند تجاوز عراق به خود ندید. قبل از جنگ تحمیلی 90% ارتزاق مردم شهر از گمرک بوده است. 10% باقی مانده به صید ماهی کشاورزی و پرورش نخل خرما اشتغال داشتند و روی هم مردم در رفاه و آرامش بسر می‌بردند. با تجاوز عراق به ایران مردم این شهر علیرغم نبودن تجهیزات با تمام قوایشان تا آخرین نفس ایستادگی کردند. بعد از خرمشهر از آبادان گذشتیم و برای ما توضیح دادند که دشمنان اسلام در روزهای اول از طریق مرزهای زمینی خرمشهر حمله کردند. روز اول گردان یک عراق و در روزهای بعد گردان‌های 2 و 3 شکست خوردند تا لشکر 11 عراق وارد عمل شد و از کنار اروندرود نفوذ خود را تا بندر خرمشهر ادامه داد. لشکر سه زرهی عراق به فرماندهی طاهر عبدالرشید جاده اهواز –خرمشهر را قطع کرد و جاده آبادان را گرفت. طی 45 روز جاده بندر ماهشهر تسخیر و آبادان محاصره شد ساعت 5/11 صبح به اروند رود رسیدیم این رود ناآرام سرکش که در اثر گسترش آب خلیج فارس در داخل خشکی بوجود آمده و حاصل به هم پیوستن سه رود بزرگ کارون، دجله و فرات است هر شش ساعت یک بار جزر و مد دارد و آب آن با سرعت 70 کیلومتر بر ساعت حرکت می‌کند. پس از عملیات بدر و خیبر در طلائیه و جزایر هور با شکست مواجه شد. عملیات والفجر 8 در تاریخ 20/11/64 انجام شد. در این عملیات برای اولین بار 2500 غواص از جان گذشته قبول مسئولیت کردند. از 9 ماه قبل از عملیات بچه‌ها در حاشیه رودخانه بهمنشیر که انشعاب کارون است آموزش می‌دیدند هر یگانی تعدادی از آب راه‌ها را بدست خود گرفته بود و با وجود اینکه گمان دشمن به جزایر هور می‌رفت عملیاتی در جزیره مجنون انجام شد. ساعت 10 شب غواصان مخلص عملیات را آغاز کردند. بدلیل دیده‌بانی قوی عراق و صاف بودن هوا اوضاع می‌توانست خطرناک باشد، به همین دلیل بسیجی‌های مخلص دست به دعا بلند کردند وبا توسل و اخلاص ابری شدن هوا را از خدا خواستند. یک ساعت بعد ابرهای سیاه تمام آسمان را پوشانید و باران بارید و سرانجام خط دشمن شکسته شد و عملیات والفجر 8 با پیروزی به انجام رسید. اگر چه بستر ناآرام اروند، قلب‌های عاشق بسیاری را برای ابد در دل خود قرار داد؛ سربازانی را که گمنام زیستند، گمنام جنگیدند و گمنام رفتند و بسیاری از آنها هنوز پیدا هم نشده‌اند.خاک را غریبانه به یاد گمنامان بی‌نشان می‌بوسی، اما آب را چه می‌کنی؟ آب را که می‌رود و هر چه را که در دلش هست با خود می‌برد، کجا برای دلت فاتحه بخوانی که شهیدان بی‌نشان روان در آب، صدای تنهاییت را بشنوند؟ عشق گمنامی را بیشتر دوست دارد تا شهرت را.چه پرهیجان است لحظه جان سپردن یک شهید! لحظه سیراب‌شدن یک عطش عمیق، لحظه بر خاک و خون غلتیدن برای اثبات عشق. هستی را به پای دوست ریختن و با لب‌های تشنه، چشم‌های منتظر و قلب پر طپش در تب دیدار سوختن، در آتش اشتیاق شعله‌ور شدن، در شعله‌های جدایی گداختن و بعد آرام پر گرفتن، به اوج رسیدن و به معراج رفتن … و سکوت و سکوت و سکوت و فریاد آتش و سوختن لبریز از رضایت پروانه و گم شدن تشنگی در دل سیرابی و فنا شدن عاشق در آغوش محبوب… چنان معصوم و آرام و تسلیم و رام که گویی رودی در دل اقیانوسی محو می‌شود، فنا می‌شود و به ابدیت می‌پیوندد. در کنار بلندی‌های لب آب بچه‌ها سرود «کجائید ای شهیدان خدایی» را زمزمه ‌کردند. نسیم معطر اروند بوسه‌های ما را با خود به دیار عشق ‌برد. بعد از نماز و ناهار در آبادان، عازم شلمچه شدیم. یک ساعت قبل از غروب به شلمچه رسیدیم، کاروان‌هایی که از شهرهای مختلف برای زیارت به آنجا آمده بودند. غروب غریبی بود صحرایی به وسعت ابدیت، نسیمی معطر به عطر خوش خاک و خورشیدی خونین که آرام در بی‌نهایت می‌سوخت و متشعل می‌شد هر کس در گوشه‌ای از خاک با خود خلوت کرده بود. دست‌ها بوی خاک می‌دادند، حرف‌ها بوی خاک می‌دادند، همه چیز به رنگ خاکستری شده بود؛ مثل قبر شهیدان گمنام شلمچه، مثل نعش آرپی‌جی‌های سوخته، مثل تکه پاره‌های مین و خمپاره. شلمچه کجاست؟ جنوب آن اروند و کارخانه پتروشیمی، غربش مرز عراق و شرق آن خرمشهر و اگر جغرافیای عرفانیش را بخواهی مشرق، مغرب، جنوب و شمال آن همه رو به خداست. هر کجا که رو کنی به سمت قبله‌ای و اینجا همانجاست که می‌گویند کربلای ایران است و در عملیات کربلای 5 شهیدان بسیاری را در خود آرام بخشید. رمز عملیات کربلای 5 «یازهرا» بود و بسیار از شهیدان شلمچه نیز از ناحیه پهلو و یا بازو یا صورت آسیب دیدند شگفتا! حتی در رفتن نیز عاشق به معشوق خود اقتدا می‌کند!
نماز جماعت و دعای کمیل در فضای روحانی و معنوی شلمچه برگزار شد. وقتی برای ترک شلمچه به سمت ماشین‌ها حرکت می‌کردیم آسمان از حضور انبوه ستاره‌ها غرق نور شده بود. فردای آن روز یعنی جمعه به طلاییه رفتیم که از مناطق مرزی است. در طلاییه از نمایشگاه بسیار زیبایی که شامل تصویرهایی از جبهه و وصیت‌نامه شهدا بود دیدن کردیم. آنجا وصیت‌نامه‌ای از شهید «محمود رضا استادنظری» دیدم که خیلی زیبا بود. گوشه‌ای از آن را می‌نویسم: « در کوله‌بارمان چیزی به جز صداقت نداشتیم که به شما می‌سپاریم؛ در راهمان چیزی جز ایمان نبود که به پایتان می‌ریزیم؛ در قلبمان چیزی جز امید نیست هدیه‌تان می‌کنیم. جز ایمان به خدا چه سرمایه‌ای می‌توانیم داشته باشیم که شریکمان باشید؟ آقا! دوست دارم گوشه‌ای بنشینم و زیر لب صدایت کنم، چشمانم را به نقطه‌ای خیره کنم تو هم مقابلم بنشینی و متوجهت شوم، نگاهت کنم آنقدر که از هوش بروم، بعد به هوش بیایم و ببینم که سرم روی دامن شماست. حس کنم بوی خوش نسیم از تنت به مشامم می‌خورد. آن‌وقت با اشتیاق در آغوشت گیرم و بعد تو با دست‌های خودت اشک‌های چشمم را پاک کنی. مولای من! سرم را به سینه‌ات قرار بدهی و من خودم را نشسته بر بال‌های ملائک احساس کنم و بشنوم که به من وعده شفاعت و هم‌سفره‌ای با خودت را بدهی. آنوقت با خیال راحت از آتش عشق مثل شمع بسوزم و آب شوم و روی دامنت بریزم و هلاک شوم و جان بدهم.
در طلاییه همچنین در سه راه شهداء (وجه تسمیه آن عده زیاد شهیدان در این منطقه است) با شهیدان تجدید پیمان کردیم. زیارت را از دو کوهه با دو رکعت نماز عشق آقا کردیم و هم در دو کوهه آن را به پایان آوردیم در این سفر که آغازی بود بر یک پایان، همسفر کسی بودیم که خود یادگار سفر کرده‌های عاشق بود. همسفر کسی که با عشق پیمان بسته بود تا زنده است از او بگوید. همسفر کسی که دو کوهه را بهتر از ما می‌شناخت. شب‌های آن را زیباتر به صبح رسانده بود. نسیم اروند را عاشقانه‌تر فهمیده بود چمران را بیش از ما دوست می‌داشت، غربت دهلاویه و هویزه را بهتر می‌فهمید، قلبش در فکه به معراج عشق می‌رفت، در شلمچه گل‌های گم‌شده‌اش را می‌جست ، غروب را با چشمان بارانی تماشا می‌کرد، طلوع سپیده را روشن‌تر سلام می‌داد. بوی خاک با جانش آشناتر بود، دست‌های سبز ساده‌اش با خاک نزدیک‌تر بودند، کسی که عاشق ابوتراب بود. همسفر کسی که هفت شهر عشق را گشته بود و آمده بود با ما که اندر خم یک کوچه‌اش مانده‌ایم از آن سخن بگوید. همسفر مرغی که از قافله مرغان جا مانده بود تا از آن سی‌ مرغ که به سیمرغ رسیدند نغمه سر دهد. سّر عشق نی می‌خواهد، نی خالی از خویش و پر از دوست، نی تهی از هر نوایی جز نوای عشق، عشق بر سر نی تکلم می‌کند، عشق در نی فریاد می‌زند … و او نی بود. نیی یادگار نیستانی عاشق. یادگار غروب‌های پر از معراج، یادگار روزهای صمیمی جنگ، روزهای گلچین‌شدن، روزهای نزدیکی و پیوند آسمان و زمین. «آنها که رفتند کاری حسینی کردند و آنها که ماندند باید کاری زینبی کنند». و او که مانده بود تا یادگارهای زخم‌های سرخ باشد در آن هفت سال که در جبهه بود با شهادت تنها یک قدم فاصله داشت و امروز نیز شهادت و او تنها یک قدم فاصله دارند و شاید او خود شهادتی است سرخ بر عصمت حرف‌هایی که با خون بر قلب تاریخ حک شده‌اند. آنها که مانده‌اند تا از شهدا بگویند، آنها که شاهد بودند رفتن دوستان و ماندن خویش را، سوختن شمع و پروانه هر دو را، هر لحظه شهیدی زنده‌اند با مسئولیتی جان‌فرساتر، با رسالتی بسی سنگین‌تر … و این را بغض‌های فروخورده‌اش، حنجره زخمی‌اش و آن چشم‌های محجوب و معصومش گواهی می‌دادند. این را خنده‌هایش، گریه‌هایش، شوخی و جدیش، کلام و سکوتش می‌گفتند. این را حضور او ماندن او و بودن او هر لحظه جار می‌زدند. آری آقای کشانی این یادگار عزیز هر لحظه با کلام و حرف‌های شیرینش بر لطف لحظه‌های این سفر ‌افزود.
فاطمه احتشامی‌فر
مهندسی شیمی

فرازهایی از وصیت‌نامه شهید کاظم گمار[26]
و اما سخنی با دوستانم، با یارانی که شفیق راهم، محرک حرکتم و همدم و انیس تنهاییم بودند. از اینکه به این اسوه‌های تقوی وصیت یا تذکری بدهم شرمنده‌ام. اما از آنجا که شاید اجرای یکی از این سخنان سبب عاقبت به خیری آنها شود، توجه‌شان را به این مسائل جلب می‌کنم:
1- دنبال تقوی باشید و عمرتان را در همین کلام تمام کنید.
2- دعا برای دوستان اگر از ته قلب باشد بسیار بسیار مؤثر است.
3- سعی کنید همیشه با وضو باشید که وضو سبب نورانیت دل و صفای روح است.
4- با مفاتیخ دوست باشید که کلید زندان روح است. در حدیث آمده است که “از مسلمانی به دور است کسی که روزی کمتر از پنجاه آیه از قرآن کریم را تلاوت کند و صحیفه نور را به دیار فراموشی بسپارد.” پس، صحیفه سجادیه و نهج‌البلاغه را دست‌کم نگیرید.
5- کمتر چیزی جای روزه مستحبی را در امر اطاعت و خودسازی و تقوی می‌گیرد.
6- در هنگام قضاوت جز ائمه معصومین هیچ کس را معیار حق نگیرید چه معصومین خود حقند که «وَ الحَقُّ فیکم و مِنکُم وَ اِلیکُم وَ اَنتُم …»
7- حتی‌الامکان آزاد از وابستگی‌های سیاسی باشید و البته در اوج اطلاعات کامل و حتی‌الامکان با زهد زندگی کنید و ساده باشید. چه، گاه یک عکس گرفتن ساده و یک تسبیح فریبنده تملق می‌سازد و آزادی از غیر می‌کند. در رابطه با این زهد سعی کنید عزت نفس داشته باشید. به خاطر چیزهای کوچک خود را نفروشید.
8- اعتماد کامل به همه کس در جایی که کار می‌کنید نکنید که انسان جایزالخطاست.
9- برای انقلاب بسوزید اما در فعالیت حل نشوید که درونتان فراموشتان شود و هر گاه خواست چنین شود از خدا یاری طلبید و اگر در شدت افتادید کنار بکشید.
10- اخلاص، محبوبه‌ای بود که عمری بدنبالش یودم. بدانید بی اخلاص، همه اعمالتان زیان و خسران است.
11- یاد مرگ را تذکر دادم. عشق به مرگ و لقاءا…را محرک همه حرکت‌های خود کنید تا به عالی‌ترین مراحل کمال برسید.
12- از شوخی و خنده زیاد که متاسفانه به شدت رایج است، بپرهیزید و دروغ را چه شوخی و چه جدی حتی با یک نگاه عادی ترک کنید و مواردی مانند بردن نام خدا در آغاز هر کار و سر سفره را به هم تذکر بدهید و یادآوری کنید.
13- علیکم بالحب، بر شما باد دوست داشتن، دوستی با خدا و دوستداران خدا و اعمال مورد محبت خدا.
14- اختلافات بین خود را حل کنید تا مبادا عقده‌های بزرگ غیر قابل علاجی شود.
15- از تعریف و ستایش یکدیگر مگر در مواقع خیلی لازم بپرهیزید و فراموش نکنید این کلام مولا امیرالمومنین را که «رَبّ مَفتُون بِحُسنِ القُول فیه» چه بسا افرادی که به خاطر تعریف‌های دیگران فریفته شدند و از راه منحرف شدند.
16- شنیدن پیام‌های امام را از واجبات بدانید و لااقل در حد فیلم‌های سینمایی به آن توجه کنید که امام محرک ما، زنجیر عشق و رشته ولایت ماست.
17- از قبول مسئولیت مگر در مواردی که واقعاً یا از عهده بر نمی‌آیید و یا شیطان فریبتان می‌دهد مهراسید.
18- تفکر، تفکر، تفکر را فراموش نکنید. با تفکر است که که نمازتان و اعمالتان و جبهه‌تان معنی می‌گیرد. تفکر کنید از کجا آمدید و نظام آفرینش چرا شما را از نطفه‌ای امشاج به انسانی والا تبدیل کرد. چرا؟ چرا؟ چرا؟ آه که ما تفکر نمی‌کنیم حتی پیش از نوحه برای حسن (ع)، تفکر ارزش دارد. در تفکرتان آینده‌نگر باشید و بدانید که بدترین موجودات به فرموده صریح قرآن کریم آنهایی هستند که تعقل نمی‌کنند. هر روز لحظاتی را در تنهایی فکر کنید و در مجالس و میهمانی‌هایتان از سنت شهید حاج محمد حسن کاوه پیروی کنید که مثلاً ما این همه خندیدیم، پنج دقیقه هم سکوت و تفکر بر عالم اطرافمان کینم. فکر کنید که الان 18، 19 و20 سالتان است و همین‌قدر دیگر که بگذرد چهل ساله می‌شوید و می‌گویند پیر شده‌ای. بر اعمال و نیت کارهای صبح تا شبتان فکر کنید. نه براینکه چه کرده‌اید، بلکه به نیت بیش از عمل احترام بگذارید. کمتر امر کنید و کارهایتان را خودتان انجام دهید چه شاید این آدم ساده و یا بچه کوچک از اولیاء خاص باشد.
19- مبتکر باشید.
کلام طولانی و خواننده گرامی خسته شد، چه کنم؟ خدا را شاهد می‌گیرم که می‌خواستم در یکی دو کلمه اشهدی بنویسم و در نصف صفحه وصیتم را پایان دهم، اما نیاز اجازه نداد. در همین جا از خدای مهربان، از ائمه (ع)، پیامبر (ص)، از حضرت فاطمه (س) و از مهدی فاطمه (ع) و از همه دوستان و خویشان، از پدر و مادر مهربانم، خواهر و برادران گرامیم و از جهانیان، از کودکان آفریقایی و از نیجری و فلیپینی و از همه نسل‌های آینده پوزش می‌طلبم و معذرت می‌خواهم. مرا ببخشید و هر کس این ندا را می‌شنود بگوید بخشیدمت و اگر کسی حقیر را مؤمن می‌داند در صورتی که جنازه‌ام آمد بعد از به خاک سپردن بگوید خدایا من شهادت می‌دهم این بنده مؤمن است؛ و اگر جنازه‌ام نیامد همین‌طور شهادت قلبی بدهید فراموشتان نشود.(خداوندا، این دروغ‌گو را به برکتشان راست گردان). توجه کنید که موارد زیر در مراسم حقیر رعایت شود.
1- کسی بیش از یک هفته در مراسم حقیر سیاه نپوشد بخصوص پدر و مادرم. حتماً حتماً حتماً. این وصیت حتمی است.
2- در ساده بودن مراسم نهایت سعی خود را بکنید و خیرات بدهید که بهتر است.
3- در چاپ کردن اطلاعیه‌ها، حزب محترم جمهوری اسلامی و ستاد محترم نماز جمعه مطلقاً کاری نکنند. به هیچ وجه از طرف این همه ارگان محترم که خدمتشان ارادت دارم (به دلایلی که خودم می‌دانم و ریشه‌اش وحدت است) در منزل ما دعای کمیل و مراسمی برقرار نشود. در چاپ مواردی اعم از وصیت‌نامه و اطلاعیه هیچ کاری نکنند.
4- اگر تابلو شهداء خواست در سردر منزلمان نصب شود فقط و فقط با اجازه پدرم باشد و هر گونه مراسمی با اجازه خانواده باشد.
5- نماز حقیر را استاد معظم حاج آقای بذرکار بخوانند.
6- دعا را بر سر قبرم و در منزلمان تعطیل نکنید و هر چند وقت یکبار با اجازه خانواده‌هایتان بر سر قبرم احیاء بگیرید و احیای نیمه شعبان را فراموش نکنید.
7- دوستان گاهی زیارت یا نمازی برایم بخوانند و مرا فراموش نکنند. بخصوص پدر، مادر، برادر، خواهرم گاهی دو رکعت نماز برایم بخوانند.
8- امروز 6/9/65 است و این وصایا را تکمیل می‌کنم. حدود سه ماه نماز قضا و ده روز روزه قضا دارم. ضمناً مبلغ 15.000 ریال هم به برادرم، عباس پورجعفریان بدهکارم که در مورد آن اقدام کنید. حدود یک ماه و نیم قبل از ثبت نام، در دانشگاه صنعتی اصفهان، درس خوانده‌ام که خواهش می‌کنم مبلغ آن را به دانشگاه بپردازید.
9- این وصیت‌نامه به جای سخنرانی و یا در کنار سخنرانی در مجلس ختم و حتماً حتماً در تشیع جنازه و قبل از به خاک سپردنم خوانده شود.
10- همه مشایعین مرد را وصیت می‌کنم که بیایند و جنازه مرا از ناحیه سر مشاهده کنند تا مرگ را بیشتر باور کنند و این کار سریع انجام شود.
11- تاکید زیاد حقیر در رابطه با دفن با لباس را، جز در صورتی که از نظر اسلام در جایی شهید شده باشم که نشود، فراموش نکنید. حال نمی‌دانم عمل کننده‌ای برای این وصیا هست یا نه؟ وصیت‌نامه را تا حد مورد نیاز چاپ کنید. خدایا ما جان را دادیم ولی معلوم نیست که تو قبول کنی. خدایا به حق این ملت الهی قبول کنی. و در پایان هر کس دلش برای حقیر تنگ است بداند که مرگ و لقاء نزدیک است تا چه باشیم و چگونه باشیم و چگونه امتحان دهیم.

جملاتی کوتاه از شهید حمید مسیحی[27]
من یک لحظه مستی را به بهای گنجینه‌های عالم نمی‌دهم.
زندگی زیباست، آن را زشت نکنیم.
هرگاه خود را یافتی‌، آنگاه پیروزی.
از هر چه حائل میان تو وخداست در گذر؛حتی از خودت.
خدایا بهشت نمی‌خواهم، نیل وصالت نصیبم کن.
بهای عشق، جان است. پس بیهوده در این راه قدم مگذار.
معشوق آن است که وقتی عاشق به او رسد، همه خواسته‌هایش را در او یابد.
حاصل عشق «وحدت» است.
آیا عشق مولا از عشق لیلا کمتر است؟

________________________________________
4- دانشجوی رشته برق دانشگاه صنعتی اصفهان
5- دانشجوی رشته ریاضی دانشگاه صنعتی اصفهان
6-دانشجوی رشته مهندسی کشاورزی دانشگاه صنعتی اصفهان
7- دانشجوی رشته مواد دانشگاه صنعتی اصفهان
8- دانشجوی رشته برق دانشگاه صنعتی اصفهان
9-دانشجوی رشته مکانیک دانشگاه صنعتی اصفهان
10- دانشجوی رشته مکانیک دانشگاه صنعتی اصفهان
11- دانشجوی رشته مکانیک دانشگاه صنعتی اصفهان
21- دانشجوی رشته مکانیک دانشگاه صنعتی اصفهان
13- دانشجوی رشته مکانیک دانشگاه صنعتی اصفهان
19- دانشجوی رشته برق دانشگاه صنعتی اصفهان
29- دانشجوی رشته معدن دانشگاه صنعتی اصفهان
14- دانشجوی رشته برق دانشگاه صنعتی اصفهان
17- دانشجوی رشته عمران دانشگاه صنعتی اصفهان
15- دانشجوی رشته کشاورزی دانشگاه صنعتی اصفهان
16- دانشجوی رشته صنایع دانشگاه صنعتی اصفهان
18- دانشجوی رشته برق دانشگاه صنعتی اصفهان
20- دانشجوی رشته کشاورزی دانشگاه صنعتی اصفهان
22- دانشجوی رشته ریاضی دانشگاه صنعتی اصفهان
20- دانشجوی رشته مکانیک دانشگاه صنعتی اصفهان.
23- دانشجوی رشته مکانیک دانشگاه صنعتی اصفهان
24- دانشجوی رشته برق دانشگاه صنعتی اصفهان
25- دانشجوی رشته معدن دانشگاه صنعتی اصفهان.
27- دانشجوی رشته برق دانشگاه صنعتی اصفهان
28- دانشجوی رشته شیمی دانشگاه صنعتی اصفهان
30- دانشجوی رشته مکانیک دانشگاه صنعتی اصفهان
26- دانشجوی رشته برق دانشگاه صنعتی اصفهان
سوابق علمی و فرهنگی
مهندس حسین اعتباری الگوی حسنه ای از یک انسان مسلمان بود و برخورد اسلامی،درک سیاسی، مشارکت عمومی و زندگی ساده او الگوی تمام رزمندگان و مسلمانان آن دوره بود.
حسین در بسیاری از ارگانها و نهادها فعالیت می کرد، اما دوست داشت در آموزش و پرورش به جوانان این مرز و بوم خدمت کند. و با اینکه درحدود یکسال برنامه پیام ایثارگران را از صدای اصفهان می نوشت اما هیچ گاه این موضوع را با کسی درمیان نگذاشت.
از جمله ابتکارات این شهید عزیز در زمان جنگ طرح موشک انداز زرهی ضد تانک بود که به نام این شهید عزیز ثبت و تولید شد.
وی در طول جنگ در عملیاتهای مختلفی شرکت کرد که عبارتند از: بیت المقدس، فتح المبین، محرم، والفجر مقدماتی، والفجر 4، بدر و … که نزدیک به 10 عملیات می رسد.
سرانجام مهندس شهیدحسین اعتباری درعملیات والفجر 8 با اینکه هنوز از عملیات های قبل زخم هایی در بدن داشت به آرزوی دیرینه خود دست یافت و پس از 27 سال عمر پربار عاشقانه در راه معبود پـرپر شد.
آرزوی دیرینه اش شهادت در راه امام حسین (ع) و به همان شیوه بود که در یکی از شبهای زندگی اش این موضوع را درخواب دیده بود و با خنجر شمر سر از بدنش درراه حسین (ع) جدا شده بود.
در وصیت نامه این عزیز آمده است:
»دوستان عزیز؛ نیت خالص شماست که جهت اعمال شما را مشخص کرده و به آن ارزش می دهد. بنابر این همواره برای رضای خدا کار کنید و دراین راه بی باکانه تا نهایت توان و سرحد جان بکوشید و دراین راه سنگر مسجد را رها نکرده و از روحانیت فاصله نگیرید«

وصیت نامه شهید اعتباری
بسم الله الرحمن الرحیم
قبل از هر چیز خودم و شما را به تقوی و پرهیز از دنیا سفارش می کنم و یادآوری می کنم که دنیا دیار گذراست و انسان در آن به منزلۀ مسافر است که در این چند روزه باید با برگرفتن توشۀ راه خود را برای سفری خطیر و سرمنزلی جاودانه مهیا کند. شما را سفارش می کنم که با چنگ زدن و توسل جستن به مامن ائمۀ اطهار با تمسک به قرآن و ولایت، همنشینی صاحبان علم و تقوا و دوری گزیدن از اهل دنیا خود را از وادی هلاکت و پرتگاه پر فلاکت عذاب الهی وارهانید. از برادران عزیزم می خواهم از مسجد و نماز جمعه و جماعت و مجالس خطابه و روضه و بسیج و فعالیتهای مذهبی فاصله نگیرند و ضمن قدردانی و اطاعت از والدین آمادگی روحی و جسمی خویش را حفظ کنند تا در موقع لزوم با تمامی توان از دین مقدس اسلام و قرآن حراست نمایند.
برادرانم، خود را به سلاح علم و تقوا مجهز کنید و در راه کسب علم و دانش از هیچ کوششی دریغ نورزید. بالاترین کلام، کلام قرآن و سخن نورانی معصومین و بهترین الگو برای رشد و تعالی شما سنت و سیره اولیاء و اوصیاء خداست. در این رابطه دوست دارم چنانکه خود مایل باشید حداقل یکی از شما با رفتن به حوزه و پوشیدن لباس پیامبر گرامی اسلام افتخار سربازی آقا حجت ابن الحسن روحی له الفدا را پیدا کرده و نه تنها خود بلکه گروهی دیگر را نیز از گرداب هلاکت به ساحل نجات برسانید.

طبق وظیفه به استادان ارجمند و دانشجویان عزیز توصیه می کنم در کنار تعلیم و تربیت مقدس خود از قرآن که کلام خدا و تماماً نور و هدایت است استفادۀ کافی نمایید تا خدای ناخواسته علوم مادی و تجربی خود حجاب و مانعی بر رشد و حرکت شما نگردد.
ضمن تشکر و قدردانی از پدر و مادر بزرگوارم از خداوند بزرگ و مهربان برای آنان و خواهر عزیزم اجر و صبر مسئلت می نمایم و تقاضا دارمدر شهادتم از شیون و زاری و بی تابی پرهیز کرده به یاد سید شهیدان حسین علیه السلام و مظلومان عاشورا عزاداری کنید. در خاتمه دوستان عزیزم را از صمیم دل سلام رسانده و از آنها و کلیۀ آشنایان حلالیت می طلبم. از خداوند بزرگ سلامتی و طول عمر نایب بر حق امام زمان خمینی بت شکن و سر بلندی و پیروزی انقلاب مقدس اسلامی را آرزو می کنم و السلام علیکم و رحمه ا…و برکاته

بیا مهدی که دلها بی تو خونه
بیا بنگر که ایران لاله گونه
بیا مهدی که از داغ جوانان
نشسته در عزا پیر جماران
بیا مهدی که مادرها غمین اند
پدرها و خواهرها